آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دوشنبه 21 بهمن

 

خالی و بی حوصله ام.  پست های نخوانده توی گودرم  هر وقت زیاد می شوند می فهمم حالم زیاد خوب نیست. ذهنم هنوز درگیر نامه هاست.  به جای آن پاسخ طولانی یک پاسخ کوتاه نوشته ام که حمل بر بی تفاوتی نباشد اما آن را هم دلم هنوز تائید نکرده که بفرستم. 

گوشت و مرغمان باز تمام شده. غذاهای باقی مانده از مهمانی هم دیروز تمام شد.  موسسه ی پرستاری پنجاه هزار تومان حقوق پرستار را اضافه کرده. حالا شده ماهی چهارصد و پنجاه هزار تومان. نهار شوید پلو داریم با نیمرو. حتی حوصله ندارم تخم مرغ ها را بشکنم توی ماهیتابه.

 

 

+ کتا ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
comment نظرات ()