آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نا خدا: طوفان!

 

نامه ها تمام انرژی ام را تخلیه کرده اند. دو انگشت دست راستم هم وقتی می خواستم دسته ی قابلمه را بگیرم سوخته. سر درد هم دارم.

دیروز صبح یک نامه آمده بود که تا ظهر با صرف انرژی و از آن بیشتر، احساس، پاسخ اش را دادم. گمان کردم گفتنی ها را گفته ام و خرسند بودم. قصد داشتم کپی نامه و جوابش را برای دایی ام هم بفرستم. بردم نشان عمه ام هم دادم و مورد تشویق قرار گرفتم از جواب خوبی که داده بودم.

امروز صبح باز یک جواب برای نامه ی دیروزی آمد. من مثل طلسم شده ها باز نشستم تا سه ی بعد از ظهر برایش وقت صرف کردم. مو به مو ریز به ریز جواب نوشتم.  سردردم از همانجا حاصل شد. و حالا حس می کنم زورق کوچکم ناخواسته افتاده بود توی امواج دریایی که طوفان هدایتش می کرد.

بعد وقتی درست تا خط آخر را جواب دادم، یک حس گیج  و گمی مرا فرا گرفت. یک حس ِ آب در هاون کوبیدن. گفتم این پاسخ را باز بفرستم که چه؟ که باز صبح فردا منتظر تماشای شعله های دامن گرفته بر هیزم این رابطه باشم؟ بگذار بی سر و صدا خاکستر شود... نمی خواهم این شعله ها را تماشا کنم...

 

+ کتا ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
comment نظرات ()