آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

رنگ لحظه ها

یک: تردید در گذاشتن یا نگذاشتن ِنامه ها

امروز صبح می خواستم این یادداشت ِ رنگ ِ لحظه ها را بگذارم توی وبلاگم که در پی خواهم گذاشت.

اما اول صبح که آمدم توی نت و ای میلیم را باز کردم یک نامه آمده بود از برادرم. که اول صبح تا به حال مشغول پاسخ دادن به آن شدم. نمی دانم تا چه حد درست خواهد بود اگر آن نامه و پاسخش را یا تنها پاسخ اش را بگذارم اینجا. اما به عنوان بخشی از تاریخ من و در نتیجه بخشی از تاریخ ِ این وبلاگ، دلم می خواهد بگذارمش. اگر با خودم به نتیجه منطقی برسم شاید فردا بگذارمش...

دو : رنگ لحظه ها

شش و نیم عصر جمعه است. هنوز کنار مادر هستم. داشتم کاری می کردم و حواسم پی چیز دیگری بود که دیدم مادرم "در قند هندوانه" را برداشته و با مداد ِ مشق نویسی اش دارد در بعضی از صفحات، زیر بعضی از خطوط را بصورت اتفاقی خط می کشد. دارم فکر می کنم حالا آن صفحه ها عزیز ترند...

و دارم فکر می کنم امروز اینجا چه آرامش ِ شیرینی داشتم. خود ِ حضور مادر مثل شناور بودن میان سیالی گرم و لذت بخش است. مثل یک خواب ِ آرامش بخش که نخواهی لحظه ی بیداری برسد.

بعد ازنهار، من و مادر دست ِ هم را گرفتیم و رفتیم توی تخت مادر کنار هم خوابمان برد. و این خاطره ها ارزش ِ ثبت شدن دارند که هزار بار خوانده شوند و هزار بار تصور شوند و توی ذهن آدم گرمای آغوش را زنده کنند و توی ذهن آدم پرده ی اتاق را کنار بزنند و آفتاب بتابانند و دارم فکر میکنم چه خوب که ذهن آدم این همه قابلیت های بزرگ دارد که می تواند در آن واحد آدم را چند جا ببرد...

مثلن من امروز هم خانه ی مادر بودم هم خانه ی خودمان. هم کنار نوین و حمید بودم هم کنار مادر. و ذهن آدم به راحتی از پس این مسافت ها بر می آید. همچنانکه علاوه بر همه این ها توی "ایدت" هم بودم و تازه مادرم را هم با خودم برده بودم حوالی کلبه ی پائولین و جای پایش پشت ِ در ِ کلبه مانده...

توی این فکر ها منتظر حمید هستم که بیاید و منتظر سارا خانم هستم که بیاید و چای دم کرده ام و پشت ِ پنجره، کاج ها و چنار ها همه در تاریکی فرو رفته اند و به جای آنها حالا تصویر ِ چراغ توی شیشه افتاده و از راه پله صدای خدا حافظی مهمان های همسایه می آید...

و دارم به شقایق و کامنتش فکر می کنم که گفته بود اینجا وحشتناک شده از بس که آرامش ندارد. و دلم می خواهد بهش بگویم که آرامش همه جا هست. فقط ما گاهی ندیده اش می گیریم. و روز ها اینچنین رنگارنگند مثل خود زندگی که هر ثانیه رنگ و طعم و بوی دیگری دارد. و ما تنها باید حواسمان به رنگ ِ لحظه ها باشد...

شش و پنجاه دقیقه عصر جمعه

+ کتا ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
comment نظرات ()