آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جمعه

 

من در آشپزخانه‌ی مادر نشسته‌ام پشت میز، رو به پنجره‌ی پر از کاج و پر از شاخه‌های لخت چنار‌های زمستانی. با گوش چپم حرفهای نوین را گوش می‌کنم از گوشی ِ تلفن که دارد پست آخر شراگیم را برایم می‌خواند. خواه ناخواه می‌خندم و به مادرم نگاه می کنم که روبه‌روی من نشسته و به خنده‌ی من نگاه می‌کند و خواه ناخواه لبخند می‌زند...

 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
comment نظرات ()