آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

لبخند

 یک

ساعت یازده و نیم صبح پنجشنبه است. بدون اینکه بدانم چه می خواهم بنویسم دارم می نویسم. ابر ها دوباره آمده اند. این یعنی شاید باز هم برف ببارد ؟ ...

.

دو

حمید دیشب خوشحال برگشت. وکیل حسابی امیدوارش کرده. برگه ی داوری را که دیده گفته :" این که اصلن داوری نیست! ... رسمیتی ندارد،... تا هر وقت بخواهی می شود بهش اعتراض کرد."

داور هم  که انگار تازه دارد متوجه می شود قضیه از آنچه فکر می کرده جدی تر است، بهش گفته :" هر حرفی داری بنویس بیاور رسیدگی می کنیم." کلی انرژی گرفته. وکیل بعد از اینکه قرارداد و مدارک و حکم داوری را مطالعه کرده، بهش گفته موارد را ریز به ریز بنویس و بده داور. اگر تجدید نظرش درست بود که چه بهتر. اگر نه آنوقت با هم قانونی پی گیری می کنیم. وکیل گفته غیر ممکن است در این پرونده قاضی حکم را به ضرر شما بدهد. قضاوت که شوخی نیست. گفته داور ِ شما داوری نکرده. چون فامیل بوده و روی احترامی که برای بزرگ ترها قائل بوده خواسته کدخدا منشانه قضیه را حل کند.

 از دیشب تا وقت ِ خواب و از صبح از موقعی که بیدار شده ایم، همینطور یکی در میان برای من حرف های داور و حرف های وکیل را باشوق تکرار می کند. و بعدش می گوید : " خیالم راحت شد"... من هم در تائید ِ شنیده ها سر تکان می دهم و بهش لبخند می زنم!

+ کتا ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
comment نظرات ()