آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

توی کدام جیب

امروز اول می رود پیش داور که ببیند حکمش جای "اعتراض" دارد یا نه. با کمی استرس زنگ زد و داور گفت:" بیا ببینم چه  مشکلی هست." کاغذی را که امضا کرده را هم باید بگیرد ببیند آیا توی آن نوشته شده بوده که طرفین با امضای این ورقه مثلن دیگر حق" اعتراض" ندارند یا نه. که عصر به وکیلی که قرار است راهنمایی اش کند بگوید که آیا می توانند "اعتراض" بدهند به رای ، یا تنها می توانند در خواست ِ" اصلاح" بدهند ؟ چون وکیل گفته حتی اگر حق اعتراض نداشته باشی باز هم می شود در خواست ِ "اصلاح" داد . و ما نمی دانستیم که دو کلمه می توانند این قدر با هم فرق داشته باشند!

شب لابد می آید برای من تعریف می کند. شاید هم زودتر. مثلن از پیش ِ داور که برگردد شرکت به من زنگ بزند بگوید چه شد. و دارم فکر می کنم که آدمی به امید زنده است. و حمید می گوید:" اگر نسبت به این داوری سکوت کنم احساس پَپه بودن بهم دست می دهد که هیچ خوب نیست!" و می گوید:" آدم باید کاری را که از دستش بر می آید بکند. تلاشش را بکند. بعد اگر نشد، خودش را مقصر نمی داند." و می گوید:" ما اگر همین قدر هم حاضر نباشیم از حقمان دفاع کنیم که پس هر بلایی سرمان بیاید حقمان است..."

 و من دارم فکر می کنم چه خوب است امید داشتن. و دارم فکر می کنم من تا کجا ی زندگی امیدم را در دست داشتم و حالا کجا جا گذاشته امش؟ یا توی کدام جیب ِ کدام لباس کهنه ام جامانده؟... باید همه سوراخ سنبه های زندگی ام را دنبال امید زیر و رو کنم... حتمن یک جایی هست...

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٦
comment نظرات ()