آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مقصد ؟ ...

 

هیچ کار نمی کنم. انگار دارم به زندگی می گویم : "نه!"

توی شرکت، توی خانه، کار های ساده ای، کار های سختی، ... همه مانده اند منتظر من. من اما به همه پشت کرده ام. چه می شود؟ یک روز دیر تر. یا اینکه اصلن به درک! پرشتاب افتاده ام توی جاده ای که مقصدش بی تفاوتی ست. کسی به دنیا آمد، کسی از دنیا رفت. این ها همه را می گویم خب! به سلامتی! ...

 

 دو:

 

مخاطب درونی پیله کرده که :" مگه چی شده؟ " بهش می گویم : "تو نمی دونی چی شده ؟ " میگوید :" چیزی نشده! همونی که بوده هست! "

من دلم می خواهد مرا فریز کنند هر وقت این ماجرا تمام شد یخم را آب کنند. به حمید هم گفتم. دلم می خواهد بروم تو کما و بعدش که تمام شد از کما بیایم بیرون. حمید خندید گفت :" زرنگی؟! " در حالیکه این موضوع خنده دار نبود.

بهش گفتم فرض کن یک سال دیگر بیشتر زنده نباشم. دلم نمی خواهد این یکسال توی این ماجرا بگذرد. ارزشش را ندارد. چیزی نگفت. اما می دانم که تاثیری هم رویش نمی گذارد. میخواهد برود پیش وکیل. ماجرای ساختمان و خورده شدن حقمان را دنبال کند. به رای صادره از طرف داور ماجرا اعتراض دارد  و باید ظرف بیست روز اعتراضش را به طور رسمی اعلام کند...

من فکر می کنم این کار ها کش دادن ماجراست.  امید زیادی ندارم.  کار روی هوا معلق می ماند. کسی نمی تواند با وجود اختلافات حل نشده ای که بین شرکا مانده سند بگیرد. روابط از این که هست دیگر ممکن نیست خرابتر شود اما کار هم بلاتکلیف خواهد ماند .... 

این ها به اضافه ی بیماری مادرم به اضافه ی  بیماری خواهرم به اضافه ی کش و اکش هایی که سر ارث با برادرم داریم و سرکوب کردن ِ انتظار های بر آورده نشده ای که از زمان تمام شدن این ساختمان داشتیم ، برای افسرده بودن من کافی نیست؟

مخاطب درونی سعی دارد توجه مرا به سلامت نسبی خود و خانواده ی کوچکم جلب کند. من لبخند می زنم و می گویم : دلم می خواهد مرا فریز کنند...

 

+ کتا ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
comment نظرات ()