آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک جارو برقی خیلی قوی !

گاهی مبهوت می مانم که با چه نیرویی این نفس های سنگین را بالا می کشم؟...

اندوهگینم. دلیلش برایم مبهم است. اندوه، امشب مثل یک گرداب میان دریای سیاهِ شب می ماند که مرا به سوی خود می کشد و من با تلاش سعی می کنم شنا کنان از آن دور شوم اما این تلاش بی حاصل است. درست مانند حالت گرداب است آنچه حجم نفس هایم را در خود می مکد. یا مثل اینکه یک جارو برقی خیلی قوی ته ته ریه هایم باشد که قدرت مکش اش بیشتر از قدرت نفس کشیدن من باشد...

 

+ کتا ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
comment نظرات ()