آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک :
امروز حرفی برای گفتن ندارم یا شاید هم خودم را سانسور می کنم ؟ نمی دانم!
این سکوت مانند این است که انگار سعی می کنم توی آیینه لبخند بزنم. در حالیکه یک قدم آن سو تر اگر بطور اتفاقی بازتاب چهره ی خودم را توی شیشه ای ببینم خودم را نشناسم از نشستن خطی عمیق در میان دو ابرو... و گوش های مخاطب آیینه است...
دو :
و زندگی گاه یعنی تنها طعم یکی از این دارک چاکلت های لینت...
