آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

در آیینه ...

یک :

امروز حرفی برای گفتن ندارم یا شاید هم خودم را سانسور می کنم ؟ نمی دانم!

 این سکوت مانند این است که  انگار سعی می کنم توی آیینه لبخند بزنم. در حالیکه یک قدم آن سو تر اگر بطور اتفاقی بازتاب چهره ی خودم را توی شیشه ای ببینم خودم را نشناسم از نشستن خطی عمیق در میان دو ابرو... و گوش های مخاطب آیینه است...

 دو :

و زندگی گاه یعنی تنها طعم یکی از این دارک چاکلت های لینت...

 

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
comment نظرات ()