آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خاطره های ساده و معمولی

 

من بدون اینکه خودم بدانم یک عالمه غذا پخته بودم! عجیب به نظر می رسد. اما هیچ فکر نمی کردم این همه غذا اضافه بیاید. مقدار زیادی هم دادیم به محمد آقا برد مقداری هم دادیم برای مادر و پرستار. مقداری هم دادیم برای شوهر عمه ام که نیامده بود. و گمان کنم تا یک ماه بعد هم خودمان هنوز داشته باشیم خورش کرفس بخوریم!

مدت زیادی بود که این جمع را بدون مناسبت های غمناک ندیده بودم. و دارم فکر می کنم آدم تا جوان تر است قدر همین خاطره های ساده و معمولی را نمی داند. روز خوبی بود.

پی نوشت بسیار خیلی مهم :

نشانی وبلاگ نوین تغییر کرده. از همه ی دوستان آشنایان عزیزی که بهش لینک داده اند یا توی ریدرشان واردش کرده اند یا اینکه با نشانی قبلی سراغی ازش می گرفتند خواهش می شود زحمت کشیده نشانی را اصلاح فرمایند

 

 

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
comment نظرات ()