آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

کمی فکر

یازده و نیم صبح پنجشنبه

باید اعتراف کنم که من تا به حال به تنهایی زبان گوساله نپخته ام. یکبار که شانزده سال پیش بود شبنم پیشم بود و زحمت تمیز کردن زبان را او کشید. من فقط یادم هست که یک غده هایی آخر زبان بود که آنها را می برید.

بعدش یکی دو بار زبان را بصورت پخته از بیرون خریدم و من فقط سسش را درست می کردم.

حالا نمی دانم چه مرضی بود که دلم خواست زبان بپزم.

از عمه ام پرسیدم چطور زبانی بخرم؟ عمه ام گفت زبانی که بیشتر از یک و نیم کیلو نباشد و رنگش هم سفید باشد.

بعد رفتیم هر چه گشتیم این اطراف جایی زبان نداشتند. به همین قصابی که گوشت را سفارش داده بودم گفتم زبان هم می آورید؟ گوشی را برداشت زنگ زد جایی و با لحن قصاب مآبانه اش گفت : " رضا ! زبون داری؟"  بعد لبخندی زد و گفت : " الان مشتری اینجاس نمی تونم جوابتو بدم باشه بعد!" بعد باز مکثی کرد و رو به من کرد و گفت :" چن تا؟!" من هم گفتم :" یدونه لطفن متوسط! بیشتر از یک و نیم کیلو نباشه..." اما قصاب انگار همون "یدونه" را فقط شنید چون وقتی من داشتم ادامه ی جمله را ادا می کردم، او داشت به رضا می‌گفت که :"ده صبح میاری پس؟"

حالا آن زبان مذکور توی سینک آشپزخانه ی من است و رنگش نه تنها سفید نیست، بلکه کبود است و وزنش هم به نظر بیشتر از یک و نیم کیلو می رسد و من توی خانه ترازو هم ندارم به هر تقدیر و به آن آقای قصاب که این زبان ِ یکی یکدانه را برای من آورده که نمی شد گفت این سفید نیست! ...  و حالا هر چه با نوک انگشت ِ سبابه ی دست ِ راستم با احتیاط ِ بسیار زیر و رویش کردم غده ای هم ندیدم و نمی دانم برای تمیز کردنش چکار باید بکنم.

آمدم توی نت سرچ کردم یک جا گفته:" با نوک کارد روی زبان بکشید و خوب تمیزش کنید و غده های ته زبان را جدا کنید و خرخره را هم جدا کنید. من دیدم غده که ندارد ولی خرخره کدام قسمت است؟ تصویر خرخره سرچ کردم و چیز های وحشتناکی آمد... که صفحه را بستم و آمدم اینجا کمی فکر کنم! ...

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
comment نظرات ()