آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دل خوش سيری چند؟

 

 

 

میگه یادت باشه بعد از ظهر بریم بانک بهره ی پولاتو بگیر بده من یه وقت کم نیاریم. میگم باشه و گوشی رو میذارم و میرم تو فکر.

 

نه تو فکر اینکه چی می خواستم با این پولا بخرم .

 نه تو این فکر که از اول ماه پیش که بهره ی سه ماه رو یک جا بهش دادم چقدر صبر کردم تا این یک ماه بگذره که بتونم به همه ی دلخواسته هایی که مدام توی یک ماه گذشته سعی کردم از ذهنم پاکشون کنم و بفرستمشون دنبال نخود سیاه تا سر ماه برسه و نوبتشون بشه فرصت بدم،

 نه تو این فکر که با اینکه از وقتی ویلامو فروختم وسه چهارم پول فروش ویلا رو دادم به اون برای سرمایه گذاری توی ساختمون و دلم به بهره ی همین یک چهارمی که گذاشتم توی بانک خوش بود و فکر میکردم حد اقل از حالا به بعد دستم توی جیب خودمه و نگران این نیستم که جیبم خالیه، اما حتی یکبارهم با پای خودم نرفتم بانک پول بگیرم،

.....فقط رفتم تو این فکر که:

              مرد بقال از من پرسید:

-                                                      - چند من خربزه می خواهی؟

-                  من از او پرسیدم:

-                 - دل خوش سیری چند؟           

 

 

اگه قبلی رو بگیریم یک، این میشه دو:

 

دخترک خوابه. ساعت الان دوی بعد از ظهر شنبه س. ساعت چهار باید ببرمش دکتر. احوالپرسی های شما احساس خوبی برام میاره. سپاسگزار مهرتان هستم.  

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٥
comment نظرات ()