آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل دفتر خاطرات!

سه شنبه هم تمام شد. روز خوبی بود و من الان که ساعت یک ربع به هشت شب است. به گونه ای نرم خسته ام.

صبح تا ظهر با حمید رفتیم دنبال خرید هایی که به خانه مربوط می شد. یک جوری هر دو انگار دل هایمان را به دریا زده بودیم. سعی می کردیم ولخرجی نکنیم اما لحظه ی انتخاب که می رسید ازران خریدن را فراموش می کردیم.

بعد از پرده ی حمام ها رفتیم دنبال خرید منقل و مخلفاتش برای توی شومینه.  خب باید یک چیزی می خریدیم که به خانه مان بیاید. پنجشنبه قرار است برای نصبش بیایند. بعد رفتیم یک آیینه ی شصت و پنج در صد و نود سانت که دور تا دورش تراش خورده است هم برای ورودی گرفتیم و آمدند نصب کردند. بعد رفتیم قابلمه هایی که کم داشتیم را خریدیم. بعد یک پرس جوجه کباب خریدیم و دو نفری خوردیم و او برای کار هایی باید می رفت شرکت که رفت و من روحیه ی ورزشکاری ام گل کرد و رفتم استخر و بیست تا طول را یک نفس شناکردم و خسته شدم. بعد ساعت داشت نزدیک شش می شد و باید نوین را از کلاس روبوکاپ می آوردیم که با کله ی خیس دویدیم آوردیم. بهش آب و دانه دادیم و کمی نوازشش کردیم و حالا گشت کوچک و عجولانه ای در وبلاگستان زده ایم ... من چرا دارم همه ی فعل ها را جمع بکار می برم؟ از یک وقتی به بعد باید خودم را تنها فرض می کردم! بعد از این گشت الان که ساعت دارد هشت می شود باید بروم برای مادر ماست و پنیر و قرص پیراستام بخرم...

دلم می خواهد از مانیا بپرسم آخرش چی درست کرده اما الان فرصت ندارم بروم وبلاگش. این را اینجا نوشتم که یادم باشد بروم بپرسم.

به همین سادگی به همین خوشمزگی !

+ کتا ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸
comment نظرات ()