آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فکر

من و مخاطب درونی هنوز با هم حرف نمی زنیم.

فکر کنم عصر باید بروم خرید که مقدمات میهمانی ِ روز جمعه را فراهم کنم. اما از صبح نشسته بودم به مرتب کردن آرشیو وبلاگ و حالا رسیده ام تا آخر مهر هشتاد و شش و این تکه هم سخت بود برایم چون مرا برد به روز های مرگ پدر ...

برای حمام ها باید پرده بخرم. الان پنج ماه است که در این خانه هستیم و هنوز حمام ها پرده ندارند. خب کمی تا حدودی بد است. دلم می خواست یک جا هم نزدیک ورودی یک آیینه قدی می زدم به دیوار که هنوز نشده. شیر آب آشپزخانه هم فشار آبش کم شده که باید درست شود. احتمالن یک چیزی توی لوله اش گیر کرده که باید باز شود ...  امروز چند شنبه است؟ یکشنبه. فرصت کم نیست. اگر من توی آرشیو وبلاگ خوابم نبَرد و روز، مرا میان رخوتش جا نگذارد. می رسم به کار ها.

 یادم باشد یکی دو تا قابلمه و ماهی تابه ی بزرگ تر هم بخرم که برای آشپزی در ابعاد بزرگ لازم می شود. یادم باشد اتاق ها را هم باید خیلی تمیز و مرتب کنم چون میهمان هایی که برای دیدن خانه ی نو می آیند همیشه عادت دارند تمام سوراخ های خانه را نگاه کنند. یادم باشد بالکن طرف آشپزخانه را هم تمیز کنم و آشغال هایی که آنجا جمع شده را بریزم دور. یادم باشد هشتاد هزار تومان برای کلاس های زبان و پیانو از بانک پول بگیرم. یادم باشد صد و سی هزار تومان پولِ آبونمان ای دی اس ال را هم باید تا قبل از نوزدهم بریزم به بانک. یادم باشد دویست هزار تومان هم بدهی برای شارژ خانه ی مادر را بگیرم بدهم به همسایه شان. یادم باشد کتاب آشپزی را از خانه مادر بیاورم اینجا. یادم باشد این وسط چک اجاره ی خواهر زاده ام را هم بگذارم توی حسابش!

+ کتا ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٦
comment نظرات ()