آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
امروز توی دالان های تو در توی سکوت هی رفت و آمد کرده ام. خواسته ام بنویسم، کلماتم عجیب شده اند. خواسته ام راه بروم، دیده ام که نشسته ام! و حرف ها همه توی مه سکوت گم شده اند... یک تکه از زیر انگشت هایم اینطور در آمده:
این کلمه ها که امروز ریخته میان دست و پای من حرف نیست. "هیچ"ی ست که نمی دانم از دستش چطور خلاص شوم...
بیحوصله. کمرنگ. خاموش. خالی. گویی پایانی در کار نباشد و مانده در سکوتِ نقطهی پایان.
عطری یا پروازی محو شده پشت غبار تاریخ...گلبرگهای ریختهی گلی بوده ای انگار در نقطه ای از زمان یا آوای فراموش شدهی پرندهای.
برای به یاد آوردنِ شادمانی، جهان را زیر و رو کردهام. یک بغض ِ بزرگ یافته ام به جایش کوک ِ کوک! حالا بر صحنهی زندگی میانِ جمعی از تماشاگران منتظرم بنوازمش
سکوت، شکستنیست.چرا که نه؟... اگر چه با بغض! راه، رفتنیست. چرا که نه؟... اگر چه بی پا! فریاد کشیدنیست اگرچه بی حنجره. و پایان ِ کسی تا به حال پایان ِ زمان نبوده است...
عطری یا پروازی؛
محو پشت غبار تاریخ...
گلبرگهای ریختهی گلی بوده ای انگار
در نقطه ای از زمان
یا آوای فراموش شدهی
پرندهای...