آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
پنجشنبه - یادداشتی از خانه مادر
٩ و چهل دقیقه سارا خانم از در رفت بیرون و برای خودش ساعت خروج زد. من ٩ و پانزده دقیقه اینجا بودم و سارا خانم پای تلفن بود و با گویش ِ غلیظ ِ روستاهای خراسان داشت صحبت می کرد.
سلام کردم. با حرکت سر پاسخ گفت. بعد سوال کردم :" مادر صبحانه خورده اند؟" با سر اشاره کرد که :"نه!"
برای مادر لقمه درست کردم و چای ریختم و داشتم لقمه ها یکی یکی می گذاشتم دهانش و او همچنان داشت با گویش غلیظ روستاهای خراسان با تلفن حرف میزد و به احتمال قریب به یقین فکر میکرد من صحبتهایش را متوجه نمیشوم. اما من فهمیدم که یک خواستگار پیدا کرده که مردیست که زن دارد و زنش را اینطور که او میگفت هنوز طلاق نداده و یک بچه هم دارد. و فهمیدم که امروز هم که دارد میرود مرخصی، برای آن میرود که با خواستگار ملاقات کند.
دلم می خواست گوشی را که میگذارد، بهش میگفتم: " یک وقت این کار را نکنی ها!!" اما او که با من حرفی نزده بود و راهنمای نخواسته بود. پس سکوت کردم. به علاوه اگر من چیزی بگویم شاید خیال کند این حرف را برای این میزنم که از کارش راضی هستم و نمیخواهم خانهی مادر را ترک کند. اما حقیقت اینست که فکر میکنم اینکه الان دارد توی یک خانهی بزرگ و دلباز و مشرف به پارک زندگی می کند و کار فرمایی که بهش امر و نهی کند ندارد و خرج اجاره و آب و برق و خورد و خوراک هم ندارد و ماهی چهارصد و پنجاه هزار تومان هم دستمزد می گیرد برایش موقعیت خوبیست به نسبت اینکه برود همسر یک مردِ زن دار بشود و توی طبقات پایین ِ جامعه، درگیر ِ یک زندگی پر مشکل شود.
بااین شرایط، آینده ی خوبی نمی توانم برایش تصور کنم. فکر میکنم اگر با این شرایط ازدواج کند، احتمال ِ پشیمان شدنش زیاد خواهد بود.
اما من چه کاره ام که بخواهم چیزی بهش بگویم؟!
به مادر سرمشق می دهیم و مادر سعی می کند از روی سرمشق ها بنویسد. گر چه که آنچه که مادر می نویسد در نهایت شبیه سرمشق ها نمی شود اما این کار برای تمرکز و تمرین و تلاش برای هر چه دیر تر از دست دادن مهارت هایی که هنوز دارد مفید است. من جمله های ساده ای سرمشق می دادم. مثل: " ممکن است برف ببارد" یا: "کتایون امروز آمده اینجا"
و از سارا خانم هم خواسته بودم که هر روز چند سرمشق برای مادر بنویسد. داشتم دفترچه ی سرمشق های مادر را ورق می زدم دیدم سارا خانم لا به لای سرمشق ها این سرمشق ها را هم داده:
" زمانه با ما ناسازگار است"
" در رویا هایم زمان متوقف مانده است"
"در واقعیت زمان گذشته است پرشتاب"
"همچون کودکی مبهوت گذشته و آینده را می نگرم"
" آنچه با خود می برم تجربه ای تلخ است برای آینده ای شیرین"
"بطالت و پشت کردن به خود و منتظر نشستن برای آمدنت"
"دلم برای خانواده ای مهربان و گرم تنگ شده است"
"تمام روز های زندگی ام تکراری می باشد خسته شدم از این تکرار"
"باید فراموش کنم که خانواده ای داشته ام. پسرم و دخترم و شوهرم"
"سرنوشت در چنگال تقدیر دریده می شود. کاش می مردم" (!!)
گذشته از اینکه این سرمشق ها برای رونویسی مادر مناسب نیست وهمه اش تلخ و منفی ست، اگر این جمله ها جمله های خودش باشد من نمی توانم به ماندن تشویقش کنم. نمی توانم توقع داشته باشم که قدر آرامش و امنیت و در آمدی که اینجا دارد را بداند و خودش را عجولانه در امواج دریای سرنوشتی مبهم نیاندازد.
ساعت یاده ی صبح است. پشت پنجره تک و توک دانه های برف دیده می شوند. برای مادر سرمشق نوشتم: " برف می بارد به روی خار و خاراسنگ"