آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هزینه تحصیل در دانشگاه جهان!

ساعت ده صبح است. پرونده ی ساختمان بسته شد و سودی که قرار بود به جیب کسانی که سرمایه گذاشتند برود، با نهایت نامردی شرکا سر ریز شد به جیب کسانی که سرمایه ای نگذاشتند و تنها مالک ِ زمین بودند!

در این میان ما بهای شناختمان را پرداختیم. فرض می کنیم این پول ِ از دست رفته را توی یکی از معتبر ترین دانشگاه های دنیا خرج کردیم! و امروز به شناختی رسیدیم که دو- سه سال پیش فرسنگ ها با آن فاصله داشتیم. بند هایی را از دست و پا گسستیم و چشم بندی را از چشم ها برداشتیم که بدون این تجربه شاید تا آخر عمر هم در بندمان نگاه میداشت. خود این احساس رهایی از مبلغی که خرجش کردیم شاید بیشتر هم می ارزد.

صبح این حرف ها را هی با حمید مرور کردیم و وقت خداحافظی گفت :" پس دکترایمان را در جامعه شناسی گرفتیم! ... و در حالی که از در بیرون می رفت ادامه داد : حالا بریم سراغ فوق دکترا! " و خندیدیم و من گفتم دیگر ادامه تحصیل ندهیم!

حالا برای پرداخت بدهی هایمان فکر می کنم شاید در نهایت مجبور شویم یکی از دو واحدمان را بفروشیم. نمی دانم...

ساعت ده و یازده دقیقه صبح است و نوین از مدرسه یکراست می رود کلاس روبوکاپ تا ساعت شش بعد از ظهر و من تا عصر توی خانه تنها هستم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

بنگر ز جـــــهان چه طرف بربســتم هیچ،

وز حاصل عمر چیســــت در دستم هیچ،

شمع طـــرب ام ولی چو بنشستم هیچ،

من جام جمم، ولی چو بشکستم هیچ!

+ کتا ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱
comment نظرات ()