آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سوراخ های روز!

از ظهر گذشته. باید فکر نهار باشم اما پیاز هم نداریم.

توی روز دنبال سوراخی می گردم که بشود از آن فرار کرد. مثل خواب، مثل کتاب، مثل اینترنت... ولی این فرار ها همه برگشت دارند : زمان می گذرد و تو را از همان سوراخی که از روز بیرون رفته بودی، دوباره هل می دهند توو! یعد یکهو می بینی : از ظهر گذشته و باید فکر نهار باشی و پیاز هم نداری!!

.

ساعت هفت و نیم شب باز جلسه است. نتایج تا اینجا که خوب نبوده. از این به بعد هم امیدی به تغییرش نیست.

باید با افسردگی ِ حاصل یک جوری کنار آمد. جوری که بشود به سوراخ های روز نگاه کرد بی آنکه فکر فرار به سر آدم بزند...

+ کتا ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
comment نظرات ()