آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ورزش دهد نیرو به انسان!!

 

صبح امروز یک خانم به نام خانم نون که همسر پسر عمویم می باشد، آمد مرا کشان کشان با خودش برد پیاده روی. من زیاد تمایلی به پیاده روی در شهری با هوایی به این آلودگی را ندارم اما او چون اصرار بر کم کردن وزن دارد کاری به کار آلودگی هوا ندارد و تند و تند راه می رفت و من هم با حالتی شبیه بچه هایی که دنبال مادرشان می دوند سعی می کردم خودم را به او برسانم! این پارکی که مخصوص خانم هاست نزدیک خانه ی ماست و رفتیم آنجا و من هم که نمی خواستم جلوی او کم بیاورم هیچ نگفتم که خسته شدم و دو ساعتی پا به پای او در سر بالایی ها و سر بالایی ها خودم را می دواندم و در ضمن از زمین و زمان هم حرف می زدیم. از حال و روزگارم می پرسید و من هم انگار که کل مطالبی که در مدت این سه سال توی این وبلاگ نوشته ام را بخواهم همه را یکجا برایش تعریف کنم، نفس نفس می زدم و حرف می زدم.

در مدت این سه سال زیاد با هم نزدیک نبودیم. حال هم را می دانستیم اما از راه دور. دیدار هایمان هم در مراسم رسمی بود. مجلس ختمی ، عید نوروزی، دیدار مسافری... نمی دانم چه شد که به این فکر افتاد که بیاید مرا همراه خودش ببرد پیاده روی.

بعد از آن پیاده روی سنگین که برای منی که بعد از کوه رفتن های چند ماه پیش دیگر تحرکی نداشتم کمی تا حدودی خسته کننده بود، سرکوچه که داشت خداحافظی می کرد من یک تعارف شاه عبدالعظیمی زدم که:" حالا بیا با هم بریم استخر!" و او هم این پیشنهاد را روی هوا زد و در نتیجه بعدش هم یک ساعتی رفتیم استخر و من دیگر آخرش از فرط خستگی نزدیک بود توی آب خوابم ببرد! و لی او همچنان سرحال و کوشا تازه از آب که در آمده بود نرمش می کرد!! بعدش هم آمد خانه ی ما به صرف چای و شیرینی و میوه و چه دردسرتان بدهم که الان که بدرقه اش کردم ساعت دو و نیم بعد از ظهر است .

چه آدم انرژیک و پر شوری ست! حالا می خواهد برنامه ی دوره و مسافرت و میهمانی ترتیب بدهد برایم! من ِ آرام، من ِ مردم گریز، من ِ سر توی لاک ِ خود را به چه کار ها که بتواند وا دارد را خدا داند!

از طرفی انرژی نهان ِ من آنقدر ها نیست که بتوانم پا به پایش بدوم. از طرفی هم چون او هم مثل من یک خواهر دوست داشتنی اش را همین چند سال پیش از دست داده و فکر می کنم احساس تنهایی ای دارد که به من پناه آورده تا کمی این جای خالی را راحت تر بتواند تحمل کند، نمی خواهم بهش جواب رد بدهم. حالا ببینیم بار بعد چه تماسی خواهد گرفت و چه قراری خواهد گذاشت! خدا به خیر کند!!

دو:

دیروز عصر رفتم پیش مادر. یک سری چیز ها کم داشتند که برایشان خریدم. برنج و نان و روغن و ماست و شکر. حال مادرم بد نبود. اصلن آدم که ظاهرش را می بیند باور نمی کند که این خانم به این خوش صورتی و مرتبی با لبخند همیشگی اش دیگر فرزندانش را هم به یاد ندارد. من می نشینم کنارش . دستش را در دست می گیرم و نوازش می کنم. او هم دست مرا نوازش می کند. البته دست هر کسی را که بگیرد نوازش می کند. می بوسمش و دیشب دلم خواست خیال کنم همان مادر چند سال پیش است. حرف هایم را می شنود. با او حرف زدم. مثل سال های پیش. و توی دلم از قول او به خودم جواب می دادم. سوال های ساده و کوتاهش را تصور می کردم و باز پاسخ می دادم...

الان دارم فکر می کنم هر روز هم که ببینمش باز هم دلم برایش تنگ می شود...

+ کتا ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
comment نظرات ()