آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چه بادبادک ها!

یک: احساس گم شدن

من اگر خودم بودم باید الان چیز دیگری می نوشتم اینجا... اما من گاهی خودم نمی شوم و در نتیجه آن چیز دیگر هم هیچوقت فرصت به دنیا آمدن پیدا نمی کند.

دو: از گذشته

همینطور که داشتم آرشیو وبلاگ را مرتب می کردم رسیدم به این پست.

و این تکه :  "می گوید جراح ها بخشی از مغز که مربوط به هوشیاری آدم است را تخلیه کرده اند. و حالا اگر همه چیز خوب پیش برود او دیگر هرگز از کما بیرون نخواهد آمد و بقیه ی عمرش را اینگونه گیاهی خواهد گذراند. "

این را یک پزشک که فوق تخصص نورورادیولوژی دارد از شیکاگو، بعد از دیدن دقیق تصاویر اسکن مغز گفته بود که برادر زن بیمار بود. و دارم فکر می کنم چقدر بی حساب و کتاب اند این اظهار نظر ها! و یادم می آید با چه قاطعیتی گفته بود :" جراح ها بخشی از مغز که مربوط به هوشیاری آدم است را تخلیه کرده اند" و به یاد می آورم آن سال ، دکتر قاف بعد از انتقال به خانه به هوش آمد. ما را دید. سلام گفت. خندید. یکی دو ماه بعد لیوان آب میوه را خودش با یک دست می گرفت و می خورد. و تا آخر پاییز هم زنده ماند و اگر در اثر بی توجهی پرستارانش دچار عفونت پا نمی شد، و دیر رسیدن به آن عفونت از پا درش نمی آورد، چه بسا بیشتر هم زنده می ماند...

سه: از حال

امتحان های ترم اول نوین تمام شد. امروز بعد از سه هفته دوباره روال عادی مدرسه رفتنش شروع شد.

دلم می خواهد باز هم حرف بزنم اما نمی دانم چرا احساس می کنم حرف هایی که توی سرم هستند ارزش گفته شدن ندارند.

چی هستند آن حرف ها؟... این را مخاطب درونی می پرسد و می گوید " خب بگو دیگه! " هی می گویم هیچی!  اما او امیدوار است یک حرف حساب توی کله ی من پیدا کند! باورش نمی شود این سکوتی که توی سرم پیچیده واقعی ست!

سه ی یک : سیال ذهن

توی تنهای خودم نفس های عمیق طولانی می کشم. امروز ساعت پنج و نیم قرار است به ما یک عدد نهایی بدهند. میان روز های دی ماهی، یک روز آفتابی  است. دلم برای مادر تنگ شده.

و:

من از وقت های تنهایی ام

چه بادبادک ها درست می کنم

رها در آسمان

با نخی به دست باد

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
comment نظرات ()