آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نتیجه ی آن جلسه

 

871025

صبح ِ چهارشنبه، توی ماشین، صندلی عقب- ساعت ده و نیم

دارم  فکر میکنم که روز ها چقدر با هم فرق می کنند. دیروز، همین جا، همین وقت، چقدر احساس من با امروز همین جا، همین وقت فرق می کرد.

نتیجه ی آن جلسه خوب نبود. حمید افسرده است و این افسردگی تا اعماق ِ خاکی که درخت هایمان در آن ریشه دوانیده اند هم گویی نفوذ کرده.

روی یک نکته ی مهم توافق حاصل نشده که تاثیر زیادی بر نتیجه ی کار گذاشته. علت هم این بوده که روز ِ اول که قرار بر تخریب خانه ی موروثی و ساختن این عمارت نو بوده، کسی فکر نمی کرده که این همه مشکل پیش خواهد آمد و در نتیجه هیچکدام به متن قرار داد توجه کافی نکرده اند.

تاریخ ِ امضای قرارداد، یک سال قبل از اخذ ِ جواز و در نتیجه شروع کار است و حالا آن شرکایی که در سرمایه گذاری بجز زمین سهیم نبودند، دارند از تاریخ قرارداد ناجوانمردانه سوء استفاده می کنند و سرمایه گذاری را از آن تاریخ و بصورت روز-ریال حساب می کنند و در نتیجه سود را آنها که پولی جزو سرمایه نگذاشتند، می برند و ما که یکسال بعدش ویلایمان را فروختیم و خودمان را به آب و آتش زدیم و سرمایه اولیه کار را فراهم کردیم در واقع از سود بی نصیب می مانیم. یعنی آنها که از دور نظاره گر بودند، حالا به خاطر ارزش افزوده زمین، چقدر دارند به ریش ما که مثل خر جان کندیم تا این خانه ساخته شد می خندند! کاریش هم نمی شود کرد.

برای من مهم نیست. ولی برای حمید خیلی مهم است. من با باخت های بزرگ مقایسه اش می کنم. با غرق شدن کشتی مثلن! یا رسیدن به نقطه ی صفر. و با خودم می گویم :" نگاه کن! اینجا که ما ایستاده ایم که نقطه ی صفر نیست. پس خوشحال باش!" این خودش خیلی خوشحالی دارد. بار ها در طول کار، آن زمان که تمام پول فروش ویلا تمام شده بود و ساختمان هنوز به سقف اول هم نرسیده بود و هیچکس هم پیش خرید نکرده بود هنوز، به خودم می گفتم شاید این ساختمان هرگز به اتمام نرسد. همان روز که ویلا فروختیم هم به خودم گفته بودم فرض کن ساختمان نیمه تمام بماند. باید برای همه چیز خودت را آماده کنی.

و حالا ساختمان تمام شده. ما توی آن ساکن شده ایم. این خودش مهم است. هر چند که از نظر مالی ارزش داشته های قبل از ساختمان مان با داشته های بعد از ساختمان مان زیاد تفاوت نکند اما این یک خانه ی خاص است. از پنجره ی شمالی اش دید ِ زیبایی به البرز دارد، دیوار هایش دوجداره است و پنجره هایش چوبی،  اتصالات اسکلتش پیچ و مهره ایست که از روزی که توی دانشکده درس ایستایی را پاس کردم آرزو داشتم که توی یک خانه با اتصالات پیچ و مهره ای زندگی کنم. مگر نه؟ ...به اینجا که ما رسیده ایم نمی شود گفت نقطه ی صفر!

هر چقدر اما تلاش می کنم نمی توانم این حس را به حمید منتقل کنم. تصوری که او در ذهن خودش از"روزگاری که ساخت ِ این خانه تمام شود" ساخته بود، از دوستی و روابط برادری و اینکه شرکا قدر این کار بارزشی را که حمید برای همه خواهر و برادر ها انجام داده را خواهند دانست و چقدر همه خوشحال خواهند بود بگیر تا مسائل مالی اش، همه در ذهن او بهشتی بود که از جایی که ما الان ایستاده ایم گویی خیلی دور است.

امان از ایده آل گرا ها... !

صبح ِ چهارشنبه، توی ماشین، صندلی عقب- ساعت ده و پنجاه دقیقه

 

+ کتا ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٦
comment نظرات ()