آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شش گانه ی انتظار

یک- صندلی عقب!

ساعت

10:19است

 امتحان نوین ساعت ده و نیم شروع می شود و چون گمان نمی کنم بیشتر از سه ربع طول بکشد، گفتم همینجا توی ماشین می نشینم منتظر تا بر گردد.

او پیاده شد و رفت و من نگاهی به دور و بر انداختم و بعد پیاده شدم آمدم روی صندلی عقب نشستم. هم کیفم اینجا بود و هم فکر کردم صندلی عقب برای انتظار کشیدن جای راحت تری است. در هنگام این جا به جایی دیدم که چند تا مادر و پدر دیگر هم توی ماشین های اطراف به انتظار فرزندان نشسته اند و دارند مطالعه می کنند. ولی هیچکدام به عقلشان نرسیده که اگر بیایند روی صندلی عقب بنشینند، راحت تر خواهند بود! هم جای بیشتری هست، هم چرخیدن و اطراف را تماشا کردن راحت تر است،‌ هم می شود آدم مثلن خودش دراز بکشد یا اینکه در حالت نشسته پاهایش را دراز کند!

"پس ای والدین! و ای کسانیکه بعد از این ممکن است فرزند داشته باشید و روزگاری او را با ماشین به جایی برسانید که لازم باشد به انتظار بازگشتش بنشینید، شما را سفارش می کنم به نشستن بر صندلی عقب!"

دو - شرط بندی

"در قند ِ هندوانه" را هم آورده ام. که امکانِ ایجاد تنوع در نوع ِ انتظار کشیدن داشته باشم. اما فعلن نوشتن، لذتش بیشتر از خواندن است. از این ایجاد امکان ِ تنوع هم همین الان یاد ِ آن تکه ی علی کوچیکه افتادم که می گوید:" یادت باشه سه چار تا دونه مرواری برداری که بعد باهاشون تو بیکاری یه قل دو قل بازی کنیم" از این هم یاد سیدو افتادم.

نمی دانم الان ساعت چند است؟ شرط می بندم همان ده و نوزده دقیقه باشد! خب باختم! الان

10:28است

 و دو دقیقه ی دیگر امتحان نوین شروع می شود. حالا بیایید شرط ببندیم که چه ساعتی بر خواهد گشت. من می گویم یازده و ده دقیقه! شما چطور؟!

سه- دعای خیر جدید!

حمید هم الان توی یک جلسه ی بسیار بسیار حیاتی است که مربوط به حساب و کتاب های ساختمان و مشخص شدن ِ میزان ِ طلب های وصول نشده ی ماست. و یکی از دعا های خیری که آدم می تواند برای آنها که دوستشان دارد بکند اینست که :"میران ِ طلب های وصول نشده  تان زیاد!! "

حالا ببینیم بعد از این جلسه،‌ آیا در وضع اقتصادی مملکتمان بهبودی حاصل خواهد شد یا خیر.

چهار- بررسی امکانات

امکانات متنوعی که الان برای ادامه ی این انتظار در اختیار دارم چیست؟

١- می توانم بروم بیرون و کمی قدم بزنم و مغازه هایی که توی این خیابان است را نگاه کنم و شاید چیزی هم به ذهنم برسد که مثلن برای نهار لازم داشته باشیم و بخرم؟ ... من؟! نه! .. فکر نکنم من از الان به فکر نهار باشم. نمی دانم!‌ اگر پیاده شوم می فهمم!‌

٢- می توانم "در قند ِ هندوانه" بخوانم.

٣- می توانم نه بنویسم، نه بخوانم،‌ نه پیاده شوم،‌ بلکه پاهایم را دراز کنم و بنشینم به تماشای عابران. مثلن همین پسر و دختر ِ نوجوانی که در فاصله ی یک متری از هم ایستاده اند و انگار تازه دارند به هم شماره تلفن می دهند. چون هر دو موبایل هایشان را در دست دارند و مذاکراتی انجام می دهند. حالا دست دادند و پسر، دست ِ دختر را بیشتر از یک دست دادن ِ معمول سعی کرد در دست نگه دارد اما چقدر می توانست آن لحظه را کش دهد مگر؟‌... در نهایت خدانگهداری کردند و هریک به سویی رفتند. بدون اینکه بدانند این دیدار جایی ثبت شده!

۴- می توانم ماشین را روشن کنم و در این صورت دو امکان تازه هست. یکی اینکه رادیو گوش کنم. دوم اینکه از همین سی دی های تکراری که هزاران بار از بلند گو های این ماشین پخش شده اند گوش کنم و چه بسا همراه بعضی هایش آواز هم بخوانم!‌

۵- می توانم بخوابم.

حالا باید امکان سنجی کنم ببینم برای هر کدام از این امکانات،‌ چقدر ممکن است زمان در اختیار داشته باشم؟‌ ... ساعت شده

10:42

 و اگر نوین طبق پیش بینی من بیاید،‌ حدود نیم ساعت وقت هست.

پنج- تکه ای از نامه سهراب

از یکی از خانه ها صدای پارس ِ سگ ِ کوچکی می آید. من الان نشسته ام به تماشا. اینجا پر از عبور و مرور است. الان دیدم اینجا یک امکان ِ دیگر هم هست! کتاب ِ "هنوز در سفرم" هم توی ماشین است و می شود آن را هم خواند. الان مثل ِ فال ِ حافظ بازش می کنم ببینم کجایش می آید:

تهران، ١۶ فروردین ٣٩

دوست عزیز آمدم در آفتاب نشستم تا برای شما نامه بنویسم. در این صبح ِ بهاری بیش از هر چیز نوستالوژی ِ صدایتان را دارم. (اینجا آدم دلش می خواهد مخاطب ِ سهراب باشد! ) دلم  می خواهد از دنیای خودتان حرف بزنید. من بشنوم، دنیایی که همه اش شفافیت است. این روز ها همه اش در فکر نقاشی های شما هستم. بیش از همیشه خودم را به نقاشی شما و رمز های آن نزدیک می بینم. (یعنی برای چه کسی این نامه را نوشته ؟ ) خیال می کنم حالا بهتر از هر وقت ِ دیگر فضاهای کارهایتان را در می یابم. گاه یک رنگ ِ سبز یا خاکستری که زمانی در تابلو های شما دیده ام ناگهان برایم جان می گیرد و مفهوم خاصی پیدا می کند. (اینجا آدم هوس ِ نقاشی به سرش می زند) این روز ها که من سر گرم ِ نقاشی هستم، نیاز تازه ای به تماشای ساخته های شما دارم. همین چند روز پیش بود که با بیژن از شما و دنیای آهنگ دار و گسترده ی نقاشی هایتان گفت و گو می کردیم...

دارم فکر می کنم مخاطب ِ این نامه را چرا نام نبرده؟ ورق می زنم صفحه ی پیش که نامه ی قبلی را به "نازی" نوشته، نامه ی پیش تر را به "مریم" نامه ی بعد از این نامه هم خطاب به "پسر عمویش" است. اما میان ِ این همه، تنها این یکی است که مخاطبش نام ندارد!

در ادامه برایش آرزو کرده که "روزهایتان سرشار از نوسان های مرموز و زیبا باشد" ... من عاشق ِ این احساس ِ نابی که میان کلمه های سهراب در جریان است هستم. می گردم دنبال اینطور تکه ها...! : " در دیار ما آرامش ِ خیال، برای نازک دلان کیمیاست " . با خودم می گویم کجایی سهراب که حالای دیارمان را ببینی؟ سال 39 اگر آرامش خیال نبود، تکلیف ما که الان داریم توی این هیاهو دست و پا می زنیم که غرق نشویم چیست؟ ... " زندگی غمناک است دوست ِ من ، و ما با آن غم خو گرفته ایم و چه زود به هر چیز خو می کنیم و این چه دردناک است " و آخر ِ نامه اینطور تمام شده: " امیدوارم هر جا هستید، روز به روز در سایه ی یک زندگی ِ سرشار ، هنرتان گسترش یابد. چندی پیش، یکی از نقاشی های شما را منزلِ دوستی دیدم، همان حساسیت همیشگی در رنگ های این نقاشی آبرنگ دویده بود." سهراب سپهری

ساعت شده

11:05

نیاز دارم این دقایق ِ آخر را کمی هوا بخورم.

×

شش- پایان!

خیال کردید رفتم هوا خوردم؟ نه! چه جالب است که آدم خودش هم نمی داند چکار می خواهد بکند! قبل از ضربدر ِ بالا، یکبار همین نوشته را از ابتدا خواندم و حالا تصمیم دارم برگردم بروم روی صندلی راننده و نوین که می آید همه چیز مثل وقتی باشد که پیاده شده بود! ساعت هم الان شده

11:13

و من شرط دوم را هم باخته ام! شما چطور ؟ !

------------------------------------------------------------------------------------

با تشکر ویژه از خانم مهربانی که این ساعت ها را برای این پست به من هدیه داد...

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
comment نظرات ()