آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

و هنوز...

دو روز است که دارم آرشیو وبلاگم را مرتب می کنم. و الان رسیده ام به اول شهریور ٨۵. موضوع ها را توی چند دسته جدا کرده ام:شعر ها :که شعر های پراکنده ایست که لابه لای نوشته های این وبلاگ معمولن جامانده مادر : که خاطرات جسته و گریخته ایست از مادر از زمان شروع بیماری اش . ساختمان : که شامل مجموعه یادداشت هایی ست که  به روند ساختن ساختمان خودمان از ابتدا مربوط می شود. مادر و دختر : که تکه های کوچکی از خاطرات من و نوین است. و ثانیه نویسی ها و همینجوری ها و چند دسته دیگر... و باز هنوز یک چیز هایی جا افتاده. یک سری متن که نمی دانم چه نامی می شود بر آن گذاشت هم هست. شاید بنوبسم :"قطعه" مثلن و باز از اول بروم بگردم دنبال قطعه ها! نمی دانم چرا این همه این کار ِ موضوع بندی نوشته ها مرا در گیر کرده. همه ذهنم را اشغال کرده. انگار که هیچ کار دیگری توی این دنیا مهم تر از این کار نیست.

×

دو روز است که دارم مو به مو خاطرات دو سه سال پیش را می خوانم. چه روز هایی را پشت سر گذاشته ایم. اگر این ها را نمی نوشتم، باورم نمی شد که واقعا آن روز ها وجود داشته اند.

×

امروز به نسبت سال های 84 و 85 ، احساس پختگی می کنم. خیلی از در ها که بسته بودند و پشتشان را هیچوقت ندیده بودم حالا باز شده اند. حالا زشتی هایی که از دیدنشان روزگاری هراس داشته ام را دیده ام. و آنقدر به آنها نزدیک شده ام که تماشایشان برایم عادی شده. مثل یک مرحله پیش رفتن می ماند. مثل نقاب خندان از چهره های متخاصم برداشتن...

 و حاصل، عبور است. و تنها لبخند تلخی باقی می ماند از این خاطرات... و هنوز من زنده ام. و هنوز فردایی هست...

 

 

 

+ کتا ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
comment نظرات ()