آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تکه ی دوم: شاگرد ِ بعدی!

پسر کوچک از وقتی که وارد شده دائم در حرکت است. اول رفت روی مبل ِ کنار پیانو نشست و به دست های نوین خیره شد. یک جا اشتباه شد و آهنگ متوقف شد و پسر کوچک خنده اش گرفت. به من نگاه کرد و خندید. بعد بلافاصله بعد از این خنده، با حالتی بین دویدن و ندویدن رفت روی مبلی که دور تر بود نشست و شروع کرد به تکان دادن پاهایش که به زمین نمی رسید.

زیاد آنجا طاقت نیاورد و باز آمد روی مبل کنار پیانو. عینکش که آمده بود نزدیک نوک دماغش را فرستاد بالای دماغش و باز محو تماشای انگشت های نوین بود و گاهی به من و گاهی هم به مادر خودش نگاه هایی زیر چشمی می انداخت. بعد همانطور که فکر می کرد ما حواسمان نیست، انگشتش را توی دماغش کرد و بعد نیم نگاهی به من که ظاهرن سرگرم نوشتن هستم انداخت و رویش را در چشم بر هم زدنی، صد و هشتاد درجه چرخاند به سمت پشت سرش و آنجا دوباره انگشتش را کرد توی دماغش!

بعد بلند شد آمد پیش مادرش و چیزی به آهستگی گفت و در جوابش مادرش بهش توصیه کرد که دستمال بردارد. و او یک دستمال  زرد از توی جعبه دستمال کاغذی بیرون کشید و کار نیمه تمامی که با دماغش داشت را به انجام رساند و دستمال را تحویل مادرش داد و باز رفت روی مبل کنار پیانو نشست و شروع کرد با ریتم آهنگی که نوین می زد دست هایش را بر زانو کوبیدن!

اندکی بعد با قدم های کوبنده ای که گویی ریتم آهنگ را از دست هایش به پاها منتقل کرده رفت پیش مادرش و با صدای پچ پچ ِ خیلی بلندی پرسید که چرا مادرش برایش از آن پیانو ها که درش باز می شود و یک چوب گنده می گذراند زیر درش نمی خرد‌؟ مادرش گفت که آن پیانو ها مال حرفه ای هاست و او هر وقت حرفه ای شد، مادرش برایش از آن پیانو ها هم خواهد خرید!‌

الان معلم نشسته پشت پیانو و نوین ایستاده و پسر کوچک هم به طرز غیر قابل باوری آرام نشسته و محو تماشای دست های معلم است. معلم تکه ای را می نوازد و روی آکوردی تاکید می کند و به نوین می گوید : این آکورد را به جای "متزوفورته" داری "اسفورزاندو" می زنی! یعنی زیادی قوی می زنی. باید قوی ِ نرم تری بزنی.

حالا قطعه تمام شده و معلم دارد فرق بین حس قطعه های دوره ی رمانتیک و دوره ی کلاسیک را می گوید.

درس بعدی قسمت سوم سونات هایدن است. پسرک از ریتم تند آهنگ هیجان زده شده و مثل رهبرهای اکستر، دست هایش را توی هوا تکان تکان می دهد . حالت رهبری اش کم کم دارد به حالت رقصیدن تبدیل می شود و سخت سعی دارد جلب نظر کند. یکی در میان به من و مادرش نگاه می کند و می خندد. یکهو چیزی به خاطرش آمد و دوید آمد پیش مادرش و خاطره ای تعریف کرد که یادته یه بار خاله کی کی چکار می کرد؟ و مادرش هم سری تکان داد و پسر کوچک دوباره رفت روی مبل کنار پیانو.

سونات هایدن آخرین درس بود و الان خود معلم نشسته و باسرعت بیشتری دارد همان قطعه را می نوازد و پسر کوچک هم ایستاده دارد با هیجان بیشتری رهبری می کند!!‌

زنگ در زده شد و شاگرد بعدی هم آمد. دختر لاغر صورتی پوشیده بود و نشست روی مبل کنار پیانو. همان جایی که پسر کوچک نشسته بود. کار نوین تمام شده و دارد آخرین توصیه ها را می گیرد. حالا نوین از روی صندلی پیانو بلند شد و پسر کوچک نشست جای او!

+ کتا ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
comment نظرات ()