آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بیست و یکم دی

یک چای تازه دم همراه باقلوا برایش بردم. گفت :" بابا چرا انقد زحمت می کشی تو امروز ؟ ..."

گفتم :"خب تولدته! ... کادو هم که نگرفتیم برات..."

خندید:" تو خودت کادویی! "

لبخند زدم و در همان حال خودم را توی یک بسته بندی روبان پیچیده تصور کردم!

×

الان باید حدود یک ربع به شش عصر باشد. من و نوین باید بین شش تا شش و ربع حرکت کنیم که نوین را ساعت 7 برسانم به کلاس زبانش و در فاصله بین 7 تا 8 و نیم که تعطیل می شود، باید بروم برای مادر سیتالوپرام و لورازپام و نان و پوشک بخرم. برای حمید هم یک کیک کوچک بخرم.  این را که نوشتم یادم آمد که گفته بود :" اگه خواستین برام کادو بخرین، شماره حساب اعلام می کنم مبلغش را هر چقدر که بود بریزین به حسابم، کلی بدهی دارم!!"  یادم آمد که گفته بودم :" خیالت راحت! خودمونم پول نداریم!" ... اما دلم می خواست چیز کوچکی برایش می خریدم. مخاطب درونی تکرار می کند: چیز کوچکی! و بعد می پرسد : " مثلن چی؟ !"

من ته ِ همین خودکار را می گذارم بین دندان هایم و توی چشم های مخاطب درونی که خودش هم کمک فکری نمی کند نگاه می کنم : " مثلن چی؟ "... از این تیغ ریش تراشی جدید ها چند است؟ یا مثلن اگر برایش ادکلن بخریم ، با توجه به  اینکه می دانیم ادکلنش دارد تمام می شود، باز هم ولخرجی حساب می شود؟ ادکلن جزو اجناس غیر ضروری است! یاد اول انقلاب می افتم. اقلام ضروری : پودر لباس شویی، صابون، دستمال کاغذی، روغن، ...

راستی اگر برایش ادکلن بخرم خوشحال می شود یا نه ؟ گمان  نکنم! حمید این روز ها همه ی حواسش پی بدهی هایی ست که به کارگر ها دارد. آن آقایی که آمده ایرادات نصب سرویس ها را برطرف کرده، نگهبان ساختمان که فعلن بدون دریافت حقوقش رفته مرخصی، کنار گذاشتن ِ پول ِ برنجی که تمام شده و هنوز نخریده ایم، قبض هایی که تاریخشان گذشته و  پرداخت نشده ...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
comment نظرات ()