آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تکه ی سوم: منزل آقای آی با کلاه

این پست را که بعد از دیدن کامنت های پست پیش نوشتم، تقدیم ویژه می کنم به

بی بی شهربانو ی نازنین!

هیچ اهمیتی ندارد گفتن اینکه راس ساعت چهار بعد از ظهر سارا خانم زنگ زد که می تواند زود تر برود خانه مادر و برنامه ها کمی جا به جا شد. من ظرف مدت سه سوت وسایل مادر را جمع کردم و بردمشان دستشویی و بعد این عزیز ترین مادر ِ دنیا را بردیم رساندیم خانه خودشان. بعد برگشتیم و من رفتم حمام ولی فرصت نشد موهایم را خشک کنم و همان موهای خیس را توی این چله ی زمستان بصورت اصطلاحی که بهش می گویند گوجه (فرنگی!!) پشت سرم بستم و یک بلوز قهوه ای سوخته و یک شلواری به رنگ شیر کاکائو پوشیدم و راه افتادیم به سوی خانه ی آقای آی با کلاه.

سر ِ راه رفتیم سوپر مارکت نزدیک خانه و یک بسته شکلات "مرسی" متوسط خریدیم به قیمت دوازده هزار تومان. و حمید گفت ما خیلی باید از کارخانه شکلات سازی "مرسی" متشکر باشیم. چون هر جا قافیه مان تنگ می آید و عقلمان به خریدن هدیه ای نمی رسد یک جعبه شکلات مرسی می خریم!

توی خانه آقای آی با کلاه که یکی از معروف ترین نقاش های این مملکت است،‌ جز ما و خانواده خودشان حدود ده نفر دیگر هم بودند. الان نمی دانم می توانم این عده را هم معرفی کنم یا نه چون موقعی که وارد شدیم با همه دست دادم و خودم را معرفی کردم. آنها هم همینطور اما من آن موقع اسم های هیچکدام را نفهمیدم!‌ ولی بعد فهمیدم که مثلن یکی شان مادر خانم میزبان بود.

توی پرانتز:

و از وقتی فهمیدم این خانم ، مادر خانم میزبان است، هی به خانم میزبان حسادت کردم که مادری به این جوانی و سلامت و سرحالی دارد. خانم میزبان تقریبن ده سال از من بزرگ تر به نظر می آید و مادرش ده سال از مادر من جوان تر به نظر می رسید. من صادقانه از همین تریبون اعلام می کنم که به هرکسی که از من بزرگ تر باشد و مادرش از مادر من سر حال تر باشد بد جوری حسادت می کنم و حسرت روز هایی را می خورم که حال مادرم خوب بود هر چند که میدانم اگر زنده بمانم و ببینم که حال مادرم بد تر شده چندی بعد هم حسرت همین روز ها را خواهم خورد که او هنوز می تواند راه برود و من هنوز می توانم در آغوش بکشم اش...

داشتم چه می گفتم؟ ... بجز مادر خانم میزبان،‌ یک آقای آی باکلاه دیگر هم بود که دکترای موزیکولوژی داشت. بنا بر این از اینجا به بعد به آقای آی با کلاه نقاش می گوییم آقای میزبان که با آقای آی با کلاه موزیکولوگ اشتباه نشود. و این آقای آی با کلاه موزیکو لوگ را فهمیدیم که برادر یک آقای آی با کلاه خیلی خیلی معروف بود که اسمش را نمی شود اینجا نوشت. و پسر خاله ی یک شاعر خیلی خیلی خیلی معروف بود که اسم او را هم نمی شود اینجا نوشت. و حضور این آقا برایم خیلی ارزشمند بود.

آقای آی با کلاه موزیکو لوگ گفت که همسرش آلمان زندگی می کند و خواننده ی اپراست و حمید هم نمی دانم روی چه حسابی یکهو آن وسط گفت که دخترش استعداد اپرا خواندن دارد!! من و نوین چشم هایمان کمی تا حدودی گرد شد و آقای آی با کلاه موسیقی دان شماره تماس ما را گرفت که به نوین معلم آواز معرفی کند. در حالی که من و نوین هر دو فکر می کنیم که گرچه او نوازنده ی خوبیست، اما احتمال اینکه بتواند خواننده هم بشود چیزی در حدود بین یک تا دو درصد باشد!‌

این تکه ی سوم از کاغذ ِ ٣ تا بود که دارد تمام می شود. روی تکه ی دوم هم چیزی نوشته ام که لاجرم این دو تا جا به جا نوشته می شوند چون تکه ی دوم را نوشته بودم و بعد کامنت ها را خواندم و از نظر زمانی تکه ی دوم را باید بعد از تکه ی سوم که الان نوشم نوشت!‌

در آخر که میهمان های دیگر رفتند و ما هنوز نرفته بودیم، آقای میزبان با اصرار بسیار که مرا متعجب کرده بود، رفت دوازده تا از تابلو هایش را آورد که ما یکی از آنها را انتخاب کنیم. چون حمید برایش کاری انجام داده بود که روی دوستی از او دستمزدی نگرفته بود و او خودش را مدیون احساس می کرد. من راضی نبودم که برای این موضوع ما از میزبان تابلو بگیریم. اما اصرارشان را که دیدم فکر کردم آقای میزبان شاید ناراحت شود و در آخر یک تابلو هم بهمان هدیه دادند. که البته قرار شد بعدن ازشان بگیریم که ازش عکس و اسلاید بگیرند. وقتی آن تابلو آمد توی خانه ما ، من هم عکسش را می گذارم اینجا.

 

+ کتا ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
comment نظرات ()