آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تکه ی اول : قدم زدن بی هدف!

مهم نیست روی چه کاغذی. مهم نیست از کدام طرف. مهم نیست به کدام سو. مهم نیست حتی چه! مهم تنها اینست که بنویسم. گاهی این حس را دارم.

×

الان بعد از اینکه چند خط بنویسم (هر چند که ندانم چه می خواسته ام بنویسم) ، نهار می خوریم.

توی پرانتز: راستی چه است این نوشتن؟ حرف ِ مهم که در آن نیست. شعر هم نیست. قطعه ادبی هم نیست. چه نیازی ست که مرا در به در دنبال یک تکه کاغذ سفید می کشاند که لای تمام دفتر ها نگاه می کند که ببیند از کدام می شود یک ورق کند و هی در این حال افسوس می خورد که : آخ ! دفتر چه یادداشتم آخر چرا تمام شد؟! و بعد می رود سراغ کاغذ باطله ها و این یکی که یک رویش دعوت نامه انجمن مدرسه است را بر میدارد و شروع می کند به نوشتن!

نیازی مثل سیگار کشیدن؟ نه! من هیچوقت سیگاری نبوده ام که بتوانم درک کنم چگونه نیازی می تواند باشد ! ... دیگر مثل چه؟ مثل بازی کردن با یک دسته از موهای سر و دور انگشت پیچاندنش؟ ...مثل جدول حل کردن؟ مثل ادای کتاب خواندن در آوردن در حالیکه آدم حواسش نباشد چه می خواند؟ یا مثل قدم زدن بی هدف. بله! قدم زدن و گاهی نفسی عمیق کشیدن. ... و این آخری از همه به آن حس نزدیک تر است.

×

می پرسید نهار چه داریم؟ - یک باقالی پلوی خوشمزه که به یاد آلن می خوریم. بعدش چه می کنیم؟ بعدش مادر را می برم دستشویی و بعدش خودم می روم حمام. موهایم را با این شامپوی هد اند شولدر تازه که برای نوین خریده ام می شورم که آرزو به دل از دنیا نرفته باشم. بعدش حاضر می شویم برای مهمانی رفتن و وسایل مادر راهم جمع می کنم و می بریمشان خانه خودشان.

بار اولی ست که به خانه آقای آی باکلاه می رویم. باید یک هدیه ای هم بخریم. می دانم که یک را با یای وحدت نباید توام آورد اما دلم خواست بنویسم "یک هدیه ای"! اما این هدیه چه باشد و چه قیمتی باشد را نمیدانم!

این کاغذ3 تا شده. من بهش می گویم :" 3 تکه! " و اینجا پایان ِ تکه ی اول بود. دو تکه ی بعدی الان خالی است و هیچ معلوم نیست روی آنها بعدن چه خواهم نوشت.

 --------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : دوست عزیزی که با نام "مبهوت" برای پست ترس یک کامنت خصوصی نوشته بودید! با مهر و لبخند به شما اطمینان می دهم که دوست مادرتان آن خانمی که من گفته بودم نبود.

+ کتا ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٩
comment نظرات ()