آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تاسوعای سال هشتاد و هفت

 عصر باید بروم مادر را بیاورم اینجا. نمی دانم مغازه ها باز هستند یا نه. خوشبختانه بعضی داروخانه ها هنوز شبانه روزی هستند! اگر بشود نان بخریم هم خوبست. یادم می آید زمانی هیچ مغازه ای در این دو روز باز نبود و اگر روز قبل از تاسوعا کسی در خانه نان نداشت باید تا روز بعد از عاشورا صبر می کرد. یادم می آید همان اوقات یکبار رفته بودیم شمال و دیدیم عجب!! توی تهران همه جا تعطیل است و آنجا بر عکس به خاطر هجوم مسافر ها همه جا باز و شاد و شنگول! ... راستش هر چه به ذهنم فشار می آورم یادم نمی آید که این چند سال اخیر توی این تعطیلات از خانه بیرون رفته باشم که ببینم تازگی ها مغازه ها باز هست یا نه. ولی خب امروز چون باید عصر بروم دنبال مادر می توانم حواسم را جمع کنم و به خاطر بسپرم که تاسوعای سال هشتاد و هفت مثلن چه مغازه هایی باز بود!  سارا خانم می خواهد امشب برود مرخصی به جهت عزاداری عاشورا و تا پنجشنبه هم نمی آید.  یادم باشد بهش بگویم پنجشنبه زود تر بیاید. چون شبش جایی مهمان شده ایم. نوین دارد پیانو می زند و هی با فریاد با من از آن راه دور صحبت هم می کند. مثلن می گوید آرزو دارد که بتواند روزی والس های شوپن را بزند مثلن این یکی که یک ذره اش را برایم می زند: دیم ، دیریریم -دیریریم- دیریریم ریم....دیری ریریریریریم - ریریریریریم- ریریرریریریم ریم! الان هم پدال گرفته و سعی دارد ملودی همین را در بیاورد. نهار زرشک پلو داریم. بجز همین فکر ها که اینجا نوشتم الان توی ذهنم فکری نیست؟ چرا ! هنوز لا به لای فکر هایم دارد کلمه های پست آخر شراگیم هم وول می خورد. و دیگر هیچ!

+ کتا ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
comment نظرات ()