آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مسافر

 

 

دلم چرا شور میزند؟

پنج و نیم عصر است. و چون یک ماه به زمستا ن مانده هوا تاریک تاریک است.

 او الان توی جاده تک و تنها می رود. شاید هم برایش خوب باشد. کمی تنهایی و فکر. آرامش جاده ی خلوت و اینکه با امید می رود.

 

 نگران چه هستم؟

می رود. می رسد. هتلی پیدا می کند و در اتاق که مستقر شد یادش می افتد که باید به من تلفن کند. زنگ می زند و می گوید که خسته است. بعد شام می خورد و تا صبح نمی خوابد.

 

 صبح سرش درد می گیرد و توی کیفش دنبال قرص ها می گردد. یک کدئین و یک کلاریتین می خورد و با پیش خدمت رستوران هتل به خاطر نقص سرویسش جر و بحث می کند. راستی چرا یادم رفت ملافه بدهم ببرد. چقدر با عجله رفت. حالا حتمن دلش نمی آید روی ملافه های هتل بخوابد. با ذره بین روی ملافه ها را بررسی میکند و مجبورشان می کند ملافه ها را عوض کنند.  حتمن همینطور است.

 

اما فردا را در آرامشی که فقط مخصوص خودش است می گذراند. گاماس گاماس سراغ ثبت املاک را می گیرد و با طمانینه و لبخند وارد می شود. اینکه با چه حالتی خارج شود کاملن بستگی به این دارد که آنجا با او چه برخوردی داشته باشند.

 

اگر حالش خوب باشد، بعد از اینکه از اداره ی ثبت خارج شد میخواهد به من تلفن کند و گزارش دهد. اما منصرف می شود. چون حوصله ی پیدا کردن مخابرات را ندارد و با خودش می گوید که وقتی برگشتم هتل بهش زنگ می زنم.

 

 با آدرس دست و پا شکسته ای که احتمالن از اداره ی ثبت بدست آورده می رود که دنبال زمین بگردد. می رود. ولوجا را پیدا میکند. به قطعه ای هم مشکوک می شود اما مطمئن نمی شود که همین زمین است یانه. 

 

تا آن موقع ساعت باید حدود ده و نیم یازده صبح شده باشد. بر می گردد هتل و به من زنگ می زند. اگر بهش گفته باشند که برای سوال از بنیاد علوی باید برود نوشهر، با اینکه امروز بهش گفته ام که بنیاد پنجشنبه ها تعطیل است، باز هم با من مشورت می کند که برود نو شهر یانه! من بهش یاد آوری می کنم که بنیاد پنجشنبه ها تعطیل است و می خندیم.

 

 قرار می شود نهار بخورد و برگردد. باز شک میکند که زود تر راه بیافتد و نهاررا در راه بخورد. من می گویم که نهار هتل حتمن از نهار بین راهی بهتر است. قبول می کند اما گوشی را که می گذارد تصمیمش عوض می شود و راه می افتد. با خودش می گوید که یک ساعت هم یک ساعت است. دوباره تنها راهی جاده می شود. و من باز دلم به شور می افتد...

 

 

 

 

+ کتا ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢
comment نظرات ()