آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

در هیچ مکان

 

یک:  خوشبختانه ورم دندان مادر با همین مراقبت ها خوب شده. با این همه باید یک فکری بکنم  که دوباره پیش نیاید.

دو: الان باید بروم حقوق پرستاری را بریزم به حساب موسسه

سه: من نمی دانم برای این شرکت که خودش کار ندارد و حقوق پرسنل را داریم از جیب تامین می کنیم گرفتن " ایزو" چه لزومی دارد با کلی دردسر و هزینه؟ ... حالا برای شرکت در کلاس هایش هم من را معرفی کرده اند و باید بروم کلاس و بعد بیایم به همین پرسنل خودمان که مثل قشون شکست خورده بیکار بیکار توی شرکت ول می گردند نکاتش را آموزش بدهم !

چهار: هر زنگ تلفنی که به صدا در می آید دلم هری می ریزد پایین که نکند آقای وکیل باشد و هزار جور توی ذهنم تمرین کرده ام که با چه زبانی بهش بگویم که من فعلن وکالت نمی دهم با این همه باز هم نگرانم.

پنج: دیشب فیلم  open water را دیدیم و من از خیالش بیرون نمی آیم. زیادی واقع گرایانه بود. یعنی ما خودمان انقدر در گیر واقعیت های تلخ و دردناکیم که خلاصه میزان واقعیت در خونمان بشدت رفت بالا و تا امروز صبح همچنان دچار کابوس تلخی واقعیت مانده ایم.

شش: دلم می خواهد هی موضوع های پراکنده پیدا کنم اینجا بنویسم و حرفم تمام نشود

هفت: مثلن اینکه یک تکه از خواب دیشبم هم یک "پیاده رو" ی مه گرفته بود که تویش قدم می زدم و آن احساس فرو رفتن در مه احساس ناب و بی نظیری بود  و در همان حال به یاد ماهور بودم...

هشت: نهار چی بخوریم ؟

نه : من از این حبس نگاه داشتن نفس توی سینه ام دارم خسته می شوم. پس چه موقع تکلیف حساب و کتاب های ما با شرکا معلوم می شود؟ بیست و سوم دی یک جلسه است. شاید آن روز... و تازه وقتی معلوم بشود چه تضمینی برای پرداختش هست؟ چه موقع می شود بدهی را پرداخت کرد و یک نفس راحت کشید؟ ...

ده : 

فکر من

در هزار مکان هست و

در هیچ مکان

نیست

 

+ کتا ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
comment نظرات ()