آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پنجشنبه دوازده دی

باز صف انتظار بانک، باز کسری پول، باز علامت ِ به اضافه گذاشتن مقابل رقم بدهی ها

...و همچنان خیره در چشم های من امیدی که انگار مثل گربه هفت جان دارد. یا مثل مارمولک هر چه هم تکه تکه اش کنی، هر تکه اش جداگانه جان دارد. یا مثل خواب های تو در تو... که از هرکابوسی بیدار می شوی باز هم در خوابی و این بیدار شدن معلوم نیست چند مرحله دارد!

یازده شماره به شماره ی من مانده. دستِ راستم از سر شانه هنوز درد می کند.  هر چقدر هم کیفم را سبک می کنم باز هم بر سر شانه نمی توانم تحملش کنم. از حساب و کتاب خسته ام. هشت شماره به شماره من مانده. برجسته تر از همه ی صدا ها توی بانک صدای کوبیدن مُهر است. گوش می کنم: از تمام باجه ها دور و نزدیک با فواصل نامنظم صدای کوبیدن مُهر می آید. هفت شماره تا شماره من مانده. مرد ِ چاقی با مسئول یکی از باجه ها خوش و بش می کند :" خسته نباشی! چاکرتم. قربان شما" و قهقه خنده ی تصنعی اش حواسم را پرت می کند. دیشب رفتم پیش مادر. دلم تنگ شده بود. ساعت پنج راه افتادم توی ترافیک شهر بدون ماشین. ساعت شش و نیم رسیدم آنجا. تا هفت و ربع آنجا بودم و برگشتم. ساعت هشت و نیم رسیدم خانه. یعنی حدود سه ساعت توی راه بودم که نیم ساعت مادرم را ببینم.پنج شماره تا شماره من مانده. به وکیل می گویم صبر کنیم تا دایی ام بیایند. حس می کنم نباید الان وکالت بدهم برای این کار. امروز ساعت یازده صبح هم جلسه ای هست برای حساب و کتاب های ساختمان خودمان با شرکا. ممکن است نتیجه ی نهایی معلوم شود. دلم شور می زند. الان ساعت ده است. سه شماره تا شماره من مانده. طپش قلبم کمی زیاد شده. شاید همین نوشتن ها هم فکر های آزار دهنده را تشدید می کند؟... دو شماره تا شماره من مانده. یک شماره تا شماره من مانده.دیگر نمی شود نوشت.

 

+ کتا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
comment نظرات ()