آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهارشنبه یازده دی

 

این روز های بیرنگ را دوست ندارم. نقطه چین های زیاد شده را دوست ندارم. صبر هایی که نباید تمام شوند را دوست ندارم. کش آمدن پشت دیوار فردایی را که  نه دست های من و نه دست های تو هیچکدام نمی توانند آجری از آجر هایش را جابه جا کنند را  هم دوست ندارم.

 ساکت نشسته ام روبروی صفحه ی سفید ورد و انگشت های یخ زده ام را همینطور آرام رها کرده ام روی کی بورد. و چیزی تایپ نمی کنم. تنها کاری که می کنم اینست که پای چپم را که زیر میز انداخته ام روی پای راستم تکان میدهم و البته به دلم که شور می زند می گویم :"آرام باش!" و فکر می کنم برای چه شور می زند؟ خبری که نیست! فقط من کمی ضعیف تر از قبل شده ام لابد که حساس تر شده ام...

دیشب سردرد بدی داشتم. انقدر بد که ساعت هشت مسکن خوردم و خوابیدم و می خواستم برای دیدن پرستاران بلند شوم که نتوانستم. و تا هشت صبح هم بیدار نشدم. همان دیشب باز وکیل از طرف برادرم زنگ زده بود و نوین گفته بود من خانه نیستم. صبح زنگ زدم نبود. حمید هم مثل من و شاید هم بد تر از من بی حوصله است و حوالی بیرنگی روز، روی نقطه چین های زیاد شده، اخم هایش توی هم است و  قدم می زند.

 

+ کتا ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
comment نظرات ()