آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
هر قدر هم
تاب آورده باشم
از دست دادگی را...،
باز هم از
" از دست دادن "
می ترسم
می خواستم برای بازی ترس ها به دعوت رضا قاری زاده ی عزیز چیزی بنویسم. داشتم با خودم فکر می کردم : از زلزله می ترسم. از جنگ می ترسم، از بیماری می ترسم. از مرگ می ترسم. از جدایی می ترسم. از بی آبرویی می ترسم. و همینطور داشتم توی دلم این لیست را دنبال می کردم که دیدم همه ی همه اش ترس از "از دست دادن" است. از دست دادن سر پناه ،از دست دادن صلح ، از دست دادن آرامش، از دست دادن سلامتی، از دست دادن جان ، از دست دادن عزیزان... همه ی ترس ِ من توی همین عبارت "از دست دادن " است. اگرچه که بقول کسرایی ِ عزیز :" بسیار گل از کف ِ من برده است باد... "
اسامی مدعوین متعاقبن اعلام می شود