آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همراهی!

 

دوازده ظهر است. صبح را بی انرژی اما آرام شروع کردم. حمید نشست و قبض هایی را که مجبور به پرداختشان بودیم جمع زد و به عدد سیصد و پنج هزار تومان رسید. من توی دفترچه ی حساب خودم بیشتر از صد و هشتاد هزار تومان نداشتم ولی دو میلیون از پول های دایی پیش من بود. حمید امیدوار است که تا آخر دی مقداری از طلب هایمان را بتوانیم وصول کنیم و بر این اصل قرار شد برویم بانک و از پول های دایی چهار صد هزار تومان برداشت کنیم. گفتم از کجا معلوم که تا آخر دی بتوانی طلبی را وصول کنی؟ گفت : " من بچه ی بابام نیستم اگه این کارو نکنم" ! گفتم : " حالا فرض کنی نبودی، اونوقت چی؟" و او هم خندید و گفت:" اونوقت یه فکر دیگه می کنیم"

یک تلفن ِ پیش بینی نشده هم صبح شد که یکی از دوستانی که نمی شود بی تفاوت از کنارش گذشت از آلمان آمده و فقط امشب را در تهران هست و فردا می رود مشهد و قرار شد شب بیاید اینجا. با فرض اینکه گفته شام نمی خورد که نمی شود از مهمان پذیرایی کرد. باید یک فکر هایی بکنم .

حمید گفت یعنی خواهش کرد که من بروم بانک و پول قبض ها را بگیرم و ببرم بانک ملی پرداخت کنم. من از تصور اینکه صبح تا ظهرم را اینطور بگذرانم دلم گرفت. گفتم:" فقط به شرطی پول قبض ها را می گیرم که خودت هم همراهم بیایی." گفت شرکت کار دارد و گفتم :"مشکل من نیست که دیر به فکر پرداخت قبض ها افتاده ای!" بهم گفت خیلی نامردم و با هم پیاده راه افتادیم سمت بانک. توی راه ِ رفت البته بعد از کمی غر غر گفت که تو اگر بخواهی من الان تا دربند هم پیاده همراهت می آیم! کمی بعد رسیدیم به بانک و زیاد شلوغ نبود و پول گرفتیم و برگشتیم . توی راه ِ برگشت پرسید حالا همه ی این ها را توی وبلاگت می نویسی؟ می نویسی که چقدر من را استثمار کردی و بی خودی همراه خودت کشاندی تا بانک؟! گفتم اگر بنویسم اون تکه که گفتی تا دربند می آیی را هم می نویسم! رسیدیم سرکوچه ی خودمان و او خداحافظی کرد و رفت و آخرش هم من قبض ها را دادم نگهبان ساختمان ببرد پرداخت کند!

خانه نامرتب است. ساعت دوازده و یازده دقیقه است. نهار هم نداریم. چه برسد به شام! نوین ساعت یک از مدرسه بر می گردد. امروز امتحان شیمی داشت.  دو روز هم هست که دیدن مادر نرفته ام. می خواستم امروز بروم. یعنی می شود؟   

 

+ کتا ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٩
comment نظرات ()