آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

صفحه ی آخر

شنبه ٧ دی

ساعت ۵/٧ شب است. من روبروی دبیرستانی که می رفتم، بر نیمکت ِ ایستگاه اتوبوسی نشسته ام. نفس عمیقی کشیده ام و قد و بالای دبیرستان را با لبخندی به جامانده از روزگار گذشته نگاه کرده ام و تازه دیده ام که بالای بالای دبیرستانمان روی کاشی های سورمه ای با خط نستعلیق سفید نوشته :" دانش طلب و بزرگی آموز ... تا به نگرند روزت از روز".

کنار من بر نیمکت مردی نشسته که حدود شصت ساله می نماید. ریشش تراشیده است اما آنقدر سر و وضعش نامرتب است که به نظر نتراشیده می آید! سبیل کلفتی دارد به رنگ خاکستری. موهایش از پیشانی به بالا کم شده اما تازیر گوش هایش بلند است و کمی تا حدودی مجعد است. یک دستمال کاغذی در دست ِ چپ دارد که هر از گاهی بینی اش را با آن پاک می کند.شلوار جین پوشیده و لبه ی پایین شلوار را تا زده. دست راستش توی جیب راست کاپشنش است و کمی سردش است.

چرا او را توصیف کردم؟‌ نمی دانم!

اتوبوسی آمد و چند ثانیه ایستاد و مرد برخاست،  دو قدم پیش رفت اما انگار اتوبوس ِ خطی که می خواست، نبود. آمد دوباره نشست.

نیمکت، فلزی است و سرمای آن از زیر ِ دو تاشلواری که به پا دارم، عبور کرده و به پوستم رسیده. ساعت همان ۵/٧ است! مگر زمان متوقف شده بود؟ ...

چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. آهان! نگفتم چرا اینجا نشسته ام؟‌ :نوین را ساعت ٧ گذاشته ام کلاس زبان. ماشینمان باز تعمیر گاه است. این بار واشر سر سیلندر سوزاندیم!‌ و توی تعمیر گاه گفتند کار های دیگری هم دارد.

سوز سردی به صورتم خورد. احتمالن اگر بخواهم همینطور توی سرمای هفتم دی روی این نیمکت آهنی بنشینم، فردا سردرد سینوسی خواهم گرفت.

یک اتوبوس دیگر آمد. مرد، پای چپش را از روی پای راست برداشت. برخاست، دوقدم جلو رفت و باز برگشت نشست. نمی دانم مگر از اینجا چند خط اتوبوس می گذرد؟

بعد از رساندن نوین رفتم برای کار های حسابداری ساختمان یک ماژیک مارکر خریدم و یک لاک غلط گیر هم به همین منظور. و نان و کمی هم ویترین ها را تنها و تنها برای گذراندن وقت تماشا کردم و تا توانستم سلانه سلانه راه آمدم تا این ایستگاه و با خودم فکر کردم چه کاری بهتر از نشستن در ایستگاه اتوبوس و تماشای عبور مردم تا این یکساعت بگذرد؟ و اگر این همه سردم نبود شاید مثل مجسمه می نشستم و یک ساعت که سهل است، یک شبانه روز را هم تاب می آوردم!

این آخرین صفحه ی این دفتر چه یادداشت است. و یازده خط بیشتر نمانده. یک دفترچه قرمز هم برای بعد از این خریده بودم که گم شده. برای همین دلم نمی خواست این دفتر تمام شود. ولی در چنین موقعیتی بجز نوشتن، کاری نمی توانستم بکنم. حالا هشت خط مانده و من سعی می کنم کلمه هایم را ریز تر کنم بلکه تا این دفتر تمام نشده، این آقای سرماخورده سوار اتوبوسی که می خواهد بشود! بعد بلند می شوم می روم سمت ِ کلاس ِ نوین و نیم ساعت ِ آخر را شاید همانجا منتظر بمانم. شاید هم نه... همین جا خوش بگذرد و بنشینم به تماشای عبور  ِ مردمان ِ شب...

حالا یک ربع به هشت است و من فقط سه خط و نیم دیگر جا دارم. اینجا، این گوشه ی شهر ، روی این نمیکت، شب ِ آرامی به نظر می رسد. تنها عبور  ِ تک و توک ِ ماشین ها و عابر هایی که دقیقه به دقیقه تعدادشان کمتر می شود. رسیدم به خطِ آخر و دارم فکر می کنم کاش توی تمام ِ حفره های این شهر ، مثل این تکه ، آرام باشد...

خط آخر  ِ صفحه ی آخر  ِ دفترچه ی سیاه هم تمام شد. اتوبوسی هم آمد که باز همه رفتند بجز من و آقای سرماخورده...

*

ساعت هشت و ده دقیقه است که رسیده ام به کلاس ِ زبان. کف ِ راهرو ها را تازه شسته اند و بوی خفیف ِ وایتکس می آید. اینجا گرم است و جهت ِ انتظار کشیدن، صندلی های خوبی هست! می پرسید من که دفتر چه ام تمام شده بود! حالا کجا دارم می نویسم؟! خب معلوم است! : روی حاشیه ی کاغذ ها و جاهای خالی ِ صفحه هایی که جاهای خالی دارند!

صدای رادیو از توی آبدار خانه می آید که اخبار ساعت هشت را می گوید. و رئیس جمهور یک جایی سخنرانی کرده و رادیو دارد فراز هایی از سخنانش را می گوید. حواسم را پرت می کند ولی در می یابم که خلاصه دولت نهم به علوم توجه ویژه ای دارد!!

روی دیوار مقابلم اینجا چند کاغذ چسببیده که شعار های بهداشتی بر آنهاست. " ماده فلوراید یک اثر ضد میکروبی دارد" / " دهان شویه سدیم فلوراید سلامت دندان ها را به ارمغان می آورد" / " پیشگیری بهتر و با صرفه تر از درمان است"

ای وای هنوز هشت و ده دقیقه است. چرا اولش که آدم شروع به نوشتن می کند زمان متوقف می شود؟

من این بیست دقیقه ی آخر را حوصله ی نوشتن ندارم.

خوشحال شوید!!

 

 

+ کتا ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۸
comment نظرات ()