آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
خبری نیست. روزها در سکوت میگذرند و سکوت همیشه به معنای آرامش نیست. و در این سکوت ، تنها امید است که آدمی را وادار می کند سرپا بایستد.
خوب یا بد ، روزهای بعد در راهند و گویی کسی از پشت سر دست ها را بر چشمانمان گذاشته تا زمانی بگذرد و بعد دستهایش را بردارد و بگوید :" حالا نگاه کن کجا ایستاده ای !"
ممکن است لبه ی پرتگاهی باشد ، ممکن است میان دشتی . ممکن است بازگشت به گذشته باشد ، ممکن است توی دنیای دیگری...