آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهارشنبه چهارم دی

سیال ذهن

یک - صبح که حمید نوین را برده برساند مدرسه، در راه بازگشت باز ماشین خراب شده و حمید هم ماشین را همان جا وسط راه گذاشته و آمده.

دو - ذهن من توی هزار راه ِ ثانیه های نیامده گم شده است.

سه - باید برای خانه ی مادر خرید کنم: دستمال کاغذی - دستمال توالت- روغن-ماست- نان...

چهار - قبض تلفن ِ خانه ی مادر آمده سیصد و چهل هزار تومان! از دوماه، بیست و چهار روزش مربوط به مدتی ست که خواهر زاده ام از آلمان آمده بود ایران و ساکن آن خانه بود. حمید می گوید پنجاه هزار تومان سوغاتی می آورند و یک قبض سیصد هزار تومانی می گذارند روی دست آدم و می روند! باید اول بروم بانک پول بگیرم بعد ببرم قبض را پرداخت کنم بعد قبض پرداخت شده را همراه کارت شناسایی خودم و برگه ی انحصار وراثت ببرم شرکت مخابرات که بتوانم پرینت مکالمات را بگیرم و بعد بنشینم از بین شماره هایی که نمی شناسم بگردم ببینم چقدر از این مبلغ مربوط به صحبت های پرستار است و چقدرش مربوط به صحبت های خواهر زاده ام.

پنج -  اما من هنوز اینجا نشسته ام.

شش - هنوز درباره برادرم با دایی صحبت نکرده ام. یک دلم می گوید بنشین ببین چه می شود. یک دلم می گوید بلند شو اقدام کن! نمی دانم به حرف کدام گوش کنم.

هفت -  من هنوز جواب ای میل آخری آقای میم یا به قول خودش سین را نداده ام. گفته آمده ایران بماند و میدانم دل ِ من گنجایش پذیرایی از میهمانی با حجم خاطرات او را ندارد هنوز

هشت - و هنوز دستم درد می کند و همینطور با لباس خواب دلم می خواهد بنشینم به تماشای ثانیه ها.

نه - هنوز برای امروز هیچ برنامه ای توی ذهنم مرتب نشده.

ده - ...و دارم تصور می کنم که آدمیزاد خاک را از راه ِ روبرو می کَنَد می آورد می ریزد توی چاله های پشت ِ سر. بعد توی راه ِ روبرو پر از چاله می شود و باز باید بدود چند قدم جلو تر هی خاک را بکَنَد بیاورد بریزد توی چاله هایی که ساخته. یک جایی از این راه این بازی تمام می شود. او می میرد و توی یکی از همان چاله ها که خودش کنده دفن می شود. راه ِ روبرویش اما پر از چاله مانده هنوز...

+ کتا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٤
comment نظرات ()