آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

کجاست نقطه ی پایان؟...

 

باز ای میل داده ای! گفته ای به ایران برگشته ای و اگر من مایل باشم دوست داری مرا ببینی...

خوشحال بودم که تمام شد.با خودم فکر کرده بودم که لازم بود یکبار بعد از هجده سال، همدیگر را ببینیم و دوسال پیش  دیدیم. تو می خواستی ببینی من حالم خوب است و هنوز زنده ام که دیدی. من می خواستم ببینم بعد از این همه سال چه شکلی شده ای. که دیدم! خوشحال بودم که مرا هنوز یادت بود. گفتی چشم هایم همان چشم های سابق است. و توی چشم های من اشکی جمع شده بود که توانسته بودم از سر ریز شدنش جلو گیری کنم. هنوز حساس بودم به زخمی که بر قلبم جا مانده بود. آن روز گذشت. و من نفس راحتی کشیده بودم از پشت سر گذاشتن تو . به نظر کافی می رسید. نقطه ی پایان جمله ای بود که سال ها پیش گذاشته نشده بود.

نمی خواهم فصل دیگری به این ماجرا اضافه کنم. آنقدر بزرگ نشده ام که بتوانم بزرگ ترین زخم روحم را ندیده بگیرم. و مثل دو دوست معمولی بتوانیم باهم رفت و آمد داشته باشیم. نمی دانم تو چه فکری با خودت می کنی...

 

+ کتا ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳
comment نظرات ()