آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شنبه سی آذر

یک:

زندگی عبارت شده از رشته های موازی در کنار هم تنیده که هر یک حیاتی مجزا دارند و همه به یک سو می روند... مثل این انوانسیون های سه صدایی باخ می مانند. نغمه ها و تم هایی که به هم بافته شده را باید بتوانی جدا جدا بشنوی.  هر کدام را توی بقیه صدا ها گم کنی باخته ای...

دو:

امروز چند رشته ام؟... عصر اینجا جلسه ی مهمی است. گفتم که نمی مانم. نوین کلاس دارد. حضور یا غیابم هم تاثیری روی روند جلسه ندارد. خیلی جا ها حس می کنم کمرنگ هستم. مثل یک تصویر مبهم روی کاغذ طراحی که می شود دستی رویش کشید و همه ی خطوط را در هم ریخت.

ساعت ده دقیقه به سه باید رفته باشم دنبال نوین دم  ِ در ِ مدرسه. 

عصر ساعت شش راه می افتم که ساعت هفت نوین را برسانم به کلاس زبان. بعد می روم خانه مادر. او را آماده می کنم و ساعت هشت و نیم که نوین کلاسش تمام شود هر سه بر می گردیم خانه ما. برای مادر یادم باشد : ١- پوشک ٢- دستکش - ٣- شلوار گرم-۴- لباس خواب گرم-۵- قرص ها-۶- دمپایی -٧- مسواک -٨- خمیردندان -٩- نایلون برای رختخواب-١٠- برس-١١- پیشبند-١٢- یک دست لباس اضافه-... بردارم نکند چیزی از قلم بیافتد؟...

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳٠
comment نظرات ()