آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جمعه

 870929

 

ساعت حدود یازده صبح

فکر ها فکر ها فکر ها که می آیند و نمی روند از دیروز، از پریروز، از لبخند ِ مادر، از چشم های اشک آلود سارا خانم که هر چقدر با او شوخی کردم و خنداندمش  آخرش  باز هم نگفت چرا گریه کرده  از مردی که در خیابان با او دعوا کردم و تا چند ساعت به هم ریخته بودم از لحن صدایش. از اینکه گفت : " زن هم انقدر پر رو!" و من که گفتم:"نه! پر رویی فقط زیبنده ی غیور مردان این مملکت است!" و جدالی که ده دقیقه به طول انجامید و لبخندی از سر رضایت از اینکه آخر سر اما حرفم بر کرسی نشست. و مردی که آن کوچه ی تنگ را ورود ممنوع آمده بود و از بخت بدش مقابل ماشین من سر در آورده بود در نهایت مجبور شد دنده عقب برود. و فکر ها همینطور می آیند و می روند...  فکر اینکه زن خودش چه جور آدمیست! اصلن احساس آدم بودن می تواند بکند یا نه!؟  فکر وکیل برادرم که فعلن دیگر زنگ نزده. از فکر اینکه مادرم را شنبه بیاورم خانه خودمان یا نه؟ و اینکه امروز  عصر باز هم مهمان داریم. و هم باید بروم برای خدا حافظی با دختر عمه ام که صبح فردا مسافر است.  چقدر در هم ریخته ام. تنبل هم هستم. تنبلی رسوخ کرده توی جانم. حمید عادت دارد صبح ها با صبحانه دو تا چای می خورد. من هم کم کم گاهی اوقات بخصوص روز های تعطیل دو تا چای می خورم. امروز چای اول من زود تر تمام شد. حوصله نداشتم بروم برای خودم چای بریزم. بعد چای حمید تمام شد و لیوانش را داد دستم! گفتم من برای خودم هم که چای می خواستم حاضر نشدم بروم بریزم! بعد او خندید و برای هر دویمان چای ریخت. این شاید به نظر هیچ ارزش نوشتن نداشته باشه اما به من ثابت می کند که تنبل شده ام.

ساعت دو  نیم بعد از ظهر

دلم عجیب گرفته. وکیل از طرف برادرم زنگ زد! گفت که وکالتش را قبول نمی کند و به او هم گفته. و برادرم گفته که یک وکیل دیگر سراغ دارد که بسیار "با نفوذ" است و سپاهی است. معنی این کلمه ی "با نفوذ " را نفهمیدم. یعنی وکیل روی چه چیزی یا چه کسی نفوذ دارد؟! روی قانون؟ روی قاضی؟ روی عدالت؟ !

ضعیف شده ام. آنقدر که هنگام این گونه مکالمات صدایم می لرزد و بعدش هم تا مدتی دست هایم می لرزند...

گفتم:" برای آخرین صحبت لطف کنید به او بگویید پیش از اینکه اقدامی برای شکایت علیه ما بکند، توی فکر خانه ای برای اقامت خودش باشد. چون من فعلن قیم مادر هستم و او در خانه ی مادر نشسته و اولین کاری که در جوابش بکنم اینست که حکم تخلیه ی آن خانه را خواهم گرفت."

وقتی که این جملات را می گفتم چشم های نوین گرد و نگران به من دوخته شده بود.

 

 

+ کتا ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٩
comment نظرات ()