آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چیزی نوشتن

 یک:

خسته ام. ساکتم. ببین حتی این چند روزه برف هم بارید و دست و دلم به چیزی نوشتن نرفت...

سه شنبه صبح تا شب با دختر عمه ام توی خیابان بودیم. چهارشنبه از صبح تا شب آنها خانه ما میهمان بودند و شب هم با هم رفتیم جای دیگری تا دیر وقت. امشب هم باز میهمان داشتم. فردا را نمی دانم چه پیش بیاید. اما صبح شنبه دختر عمه ام پرواز خواهد کرد سوی اطریش و همان شنبه هم یک جلسه ی مهم برای رسیدگی نهایی به حساب و کتاب های ساختمان توی خانه ی ما برگزار خواهد شد: خسرو و مهیار و حمید به علاوه یک کارشناس دادگستری که داور این ماجرا ست خواهند آمد. از طرفی همان شنبه که شب یلدا است، سارا خانم هم گفته می خواهد برود مرخصی و شب یلدا پیش خواهرش باشد. از طرف دیگر نوین هفت تا هشت و نیم شبش کلاس زبان دارد. و من هم باید پیش مادر باشم.  چه شبی! یک جلسه نفس گیر و بعدش هم تنها ماندن در خانه مادری که دیگر نه مرا می شناسد نه به یاد می آورد که چهل سال پیش در چنین شبی درد زایمان کشیده...

دو:

 

صبحگاه

لبخندی بر لبم نشاند

هدیه ی دوست

 

+ کتا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۸
comment نظرات ()