آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل آسمانی ابری...

 

گاهی روز ها مثل امروز صدایی از جایی می خوانَدَم. می فهمم که وقتش رسیده باز.

 باید ساکت باشم و گوش کنم ببینم چه می گوید، کجایم می برد، چه قدر نگاهم می دارد و کی رهایم می کند.

سفر می کنم به درون. دلم گرفته باز.

دارم کوله بار می بندم، توی يک کوله ی قديمی چهار تا خرت و پرت می ريزم و فکر می کنم این سفر شاید بهتر از قبلی ها باشد. این روز ها با اینکه تلخند اما آرامشی نقره ای دارم. مثل آسمانی ابری که خورشید پشت ابر ها بدرخشد.

+ کتا ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱
comment نظرات ()