آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فکر های قرو قاطی

 

امروز هی اقدام به نوشتن می کنم و هی می بینم این حرف ها گفتن ندارد و صفحه را بی آنکه ذخیره کنم می بندم. بعد دوباره صفحه ی سفید را باز می کنم و خیره می شوم بهش و می روم توی فکر!  حرفی هم نیست فقط فکر است!

صبح رفتم عابر بانک، پول ِ دارو را گرفتم بعد رفتم بانک مسکن چک سارا را هم گذاشتم به حسابش. بعد رفتم داروخانه دارو های مادر را که تمام شده بود خریدم. بعد رفتم خانه ی مادر یک ساعتی آنجا بودم. پرستار مادر می خواست برود برای خانواده اش که شهرستان هستند پول حواله کند. رفت و دست از پا دراز تر برگشت. شماره حسابی که بهش داده بودند اشتباه بود.  بعد رفتم حمید را هم چون کار خاصی نداشت، از شرکت برداشتم آوردم خانه و نوین هم ساعت سه آمد و سه نفری زرشک پلو با مرغ خوردیم. حالا این دو نفر هر دو خوابند. نوین ساعت هفت کلاس پیانو دارد و الان ساعت چند است؟ پنج! و ظرف ها هم نشسته مانده اند! من کمی وبلاگ های دیگران را خوانده ام کمی به حساب و کتاب های مخارج مادر رسیدگی کرده ام و خوشبختانه دیده ام که برای ریال به ریالش سند و مدرک دارم. نمی دانم اصلن هدف اخوی از طرح این دعوا چیست و چه هدفی را دنبال می کند. فکر می کنم ذهنش کاملن به هم ریخته است. از آقای وکیل برای تعیین وقت ِ جلسه هنوز خبری نشده.

دیگر اینکه چهارشنبه ظهر مهمان دارم و دارم فکر می کنم  نهار چه بپزم؟ یک خورش که نمی دانم چه خورشی باشد. یک دیس سبزیجات پخته با سس سفید یا کره شامل سیب زمینی و کدو و هویج و گل کلم و ذرت و قارچ و لوبیا و اینجور چیز ها به علاوه یک دیس سالاد پیازچه و سیب زمینی. پلو سفید و کمی هم خوراک مرغ که شاید بعضی ها نخواهند گوشت قرمز بخورند. چقدر خرجش می شود؟ لابد می پرسید حالا توی این بی پولی مهمانی دادنم چه بود! خب اولن عده مهمان ها زیاد نیست خیلی باشیم ده نفر! و دومن دختر عمه ام از اطریش آمده و یک هفته هم بیشتر اینجا نیست. و دلش هم می خواست خانه ی ما را ببیند نمی شد که بی تفاوت باشم! به کار دایی نرسیدم. صبح زود فردا باید بروم دنبال آن کار. الان هم دلم نمی خواهد بروم ظرف ها را بشورم. می خواهم بروم این صید قزل آلا را تمام کنم. نزدیک های آخرشم. خنده نداره خب. سرعت خواندنم همین است که هست. کاریش هم نمی شود کرد. بعدش قصد دارم "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" را بخوانم.

این را هم نمی توانم نگویم که این چند روزه چند تا کامنت خصوصی داشتم که اندازه ی چند تا دنیا برایم ارزش داشتند...

+ کتا ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٤
comment نظرات ()