آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آنچه که نهایت و مرزی ندارد .../ دنبال باید ها

یک

 ساعت پنج و نیم بعد از ظهر

صورتم داغ است. پشت پلک هایم داغ است. قلبم یک جوری ست که انگار یکی در میان می زند. اخم هایم در هم است. خلاصه اینکه حال خوبی ندارم. یعنی از اول ِ امروز هم نداشتم اما وسط های روز، درست همان جا ها که این پست ِ حیرانی و سر درگمی ِ "که هستم؟" را نوشتم تلفن زنگ زد و وکیل بود که از طرف برادرم مرا دعوت به یک نشست کرد. معلوم نیست رفته به وکیل چه چرندیاتی به هم با فته که طرح دعوایش "خیانت در امانت " است! ذهنم خسته شده و گرنه چه همه حرف می توانستم به وکیل بزنم از ندانم کاری هایش. و ذهن خسته ام تنها گفت که منتظر تماس وکیل است برای تعیین روز نشست. فقط گفتم ترجیح میدهم با او رو در رو نباشم.  وکیل گفت نهایت این دعوا این می شود که دادگاه برای خانه ی پدری تان حکم فروش بدهد.  و من هم همینطور ساکت حرف هایش را گوش می دادم چراکه ذهنم دیگر بکلی قفل شده. فقط دارم فکر می کنم آنچه که نهایت و مرزی ندارد حماقت است.

 

دو 

ساعت یازده و نیم شب

فردا یکشنبه ست. صبح بروم سمت یوسف آباد. هم چک سارا را بگذارم به حسابش هم سری به مادر بزنم. اگر بشود و بتوانم بروم خیابان حافظ اداره بازنشستگی کارکنان شرکت نفت و برای بانک دایی نامه بگیرم هم خوب است.

( یک کار هایی از پیش پا برداشته می شود.)

باید کمی خودم و ذهنم را جمع و جور کنم. باید فکر کنم و مواردی را که مدت هاست سعی در فراموش کردنشان دارم دوباره یکی یکی و با دقت به یاد بیاورم و این کار دردناکی ست...

باید حتی کلی راه را برگردم و دنبال ِ" باید" هایی که از آنها با تمام قدرت فرار کرده ام و حالا بسیار از آنها دور شده ام هم بگردم!!

 

+ کتا ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳
comment نظرات ()