آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
هر روز جایی از روز می ایستم. میان راه ساعت را نگاه می کنم. خودم را نگاه می کنم. - مثل از خواب بیدار شدن ناگهان می ماند - :
که هستم؟
کجا ایستاده ام؟
پاسخ ها اغلب نا امید کننده است...به راهم ادامه می دهم همچنانکه گویی دوباره تا فردا حوالی همین وقت ها به خواب می روم!