آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

در جستجوی قدح باده

یک:

چشم در چشم روز که می شوم، از نگاه کردن در چشم هایش طفره می روم. به ذهنم فشار می آورم که به خاطر آورم مگر چه بین ما پیش آمده که از نگاهش پرهیز می کنم؟

دو:

کفگیر دیگر به ته ِ ته ِ دیگ رسیده. یاد مادر بزرگم می افتم و کودکی هایم. مادر با کفگیر به جان ِ ته دیگ می افتاد و صدای کندن ته دیگ از ته ِ قابلمه های روحی همینطور هی توی سرمان تکرار می شد . مادر بزرگ می گفت : بسشه! ولش کن! قسمش دادی! و ما به این حرف می خندیدیم...

همان صدا انگار توی سرم می آید که با کفگیر افتاده ام به جان ته دیگ حساب پس انداز.

امروز هم حمید چک داشت. چهره اش افسرده و در هم شده. این همه از شرکای ساختمان طلبکار باشی و وقتی سیصد هزار تومان چک داری مجبور باشی دست جلوی دیگران دراز کنی! من ته مانده حساب ها را با هم جمع می کنم. اندکی توی حساب مادر. اندکی ته حساب خودم و روز ها را می شمارم تا آخر ماه که می شود ده روز و قرص های ابیکسای دانه ای سه هزار تومانی که مادرم روزی دو قرص می خورد را توی ذهنم می شمارم و نمی دانم تا آخر ماه می پاید یا نه. بعد( نمی دانم چرا صدای نامجو ) همان شعر خیام را توی سرم تکرار می کند : پر کن قدح باده که معلومم نیست... و بعد توی ذهنم دنبال قدح باده می گردم !

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

راستی میشه رفت اینجا و مثلن به این وبلاگ یا این وبلاگ یا این وبلاگ یا هم هر سه تا  رای داد ولی نمی دونم آخرش مثلن چی می خواد بشه !‌

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠
comment نظرات ()