آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چرا این همه ساکتم؟

یک - من :

چرا این همه ساکتم و آیا لزومی در شکستن سکوتی که این همه بر ماندن پافشاری می کند هست یا نیست؟

حقیقت اینست که احساس عجیبی دارم.  این روز ها نمی دانم چرا برایم یک جوری مثل پیش از اتفاق می مانند. اینکه منتظر چه هستم را خودم هم نمی دانم.

مثل نفسی که توی سینه حبس است تا ببیند چه می شود. مجال ِ بر آمدن هست یا نه؟...یا مثل اینکه در هنگام رانندگی ناگهان متوجه خطری ناگزیر بشوی یعنی مثلن ببینی که  حتم داری به جایی برخورد می کنی بعد چشم هایت را ببندی و منتظر صدای برخورد باشی... یا اینکه سوار هواپیمایی که در حال سقوط باشد اما هنوز به زمین برخورد نکرده است. و تو هنوز امید داری که خلبان بتواند لحظه ی آخر از این برخورد ناگزیر جلوگیری کند....

و  بعد این مدت زمان ِ محدود هی کش بیاید. در حالیکه در حقیقتش چند دهم ِ ثانیه بیشتر نباشد...  من احساس می کنم الان توی سکوت آن چند دهم ِ ثانیه ی کش آمده  ام...

دو - مخاطب درونی :

تا کــــی غم آن خورم که دارم یا نه ؟
وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه ؟
پر کـن قدح باده که معـــلومم نیست
کایــن دم که فــرو بــرم بــرآرم یـا نـه!

 

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٩
comment نظرات ()