آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آن یک و نیم ساعت را ...

چه کردم؟ ...وقت کشتم؟ "وقت"‌را من کشتم ؟ اگر نمی کشتم اش، نمی مرد؟ می ماند؟ می گفت؟ می خندید؟! ...

آن یک و نیم ساعت را چه کردم؟ هفت، کنار خیابانی پر عابر که در شب پاییز فرو رفته بود ماشین را پارک کردم. بلاتکلیف، آدمیانی که در عبور بودند را تماشا کردم. و چراغ های کوچک و سرخی را که بر درختی خشک، روبروی مغازه ی پیترا فروشی آرام روشن و خاموش می شدند و چشم های کودکی را که در آغوش پدر، به چراغ ها خیره مانده بود. و فکر کردم به دوست، به گذشته ، به حال. "حال" ی که نبود. به "دوست" ی که نبود. به خواهری که نبود. همان وقت یک اس ام اس فرستادم برای خواهرم که :"حالت چطور است؟...دلم برایت تنگ شده. همیشه به یادت هستم." جواب مختصری آمد:"ماخوبیم. شما چطور؟" و من جواب دادم :" ما هم خوبیم. ممنون!" و تمام رابطه ی خواهری ِ ما همین شد.

با گوشی رفتم توی نت. یک جا - که وبلاگ ارنواز بود- کامنت نوشتم. نفهمیدم که کامنتم ارسال شد یا نشد! و ساعت در آن وقت شده بود هفت و نیم. توی سکوت ماشین فکر کردم تا هشت و نیم چه کنم؟پیاده شوم چیزی بخرم؟ گشتی توی کتابفروشی بزنم؟ نان بخرم؟ راه بروم و مردم را تماشا کنم؟ و پیش از آنکه در این فکر به نتیجه ی خاصی برسم، در را باز کردم و پیاده شدم. رفتم توی کتابفروشی. چند شعر خواندم از حسین پناهی. بعد همینطور بی هدف از مقابل قفسه های پر کتاب رد می شدم و عنوان کتاب ها را نگاه می کردم و به خودم می گفتم: مواظب باش! زیاد پول نداری... فوقش به نان برسد. و همینطور بارعایت حفظ فاصله و احترام به کتاب ها نگاه می کردم.

از کتابفروشی که بیرون آمدم هوا سرد تر می نمود. سوز سرد خورد به صورتم. با خودم فکر کردم چرا شال گردن بر نداشتم؟ بعد فکر کردم چه مدت توی کتابفروشی بودم؟ گمان بردم بیست دقیقه اما ده دقیقه هم نگذشته بود. آرام راه افتادم توی سرازیری پیاده رو سمت نانوایی. سر ِ راه کنار دکه روزنامه فروش ایستادم. تیتر روزنامه ها را بی آنکه برایم مهم باشند خواندم. خودم هم نفهمیدم برای چه ایستاده ام؟ از سر عادت؟! میان راه مردی که وسایل پنبه زنی همراهش بود با صدای خاص و زیری گدایی می کرد. نان خریدم و برگشتم. سردم بود. عجله داشتم سوار ماشین شوم. و ده دقیقه ی دیگر گذشته بود.

توی ماشین درباره وقت کشتن فکر کردم. من وقت را می کشم یا وقت مرا می کشد؟ اصولن آیا من و وقت از هم مجزا هستیم یا ممزوج؟

استارت زدم. ماشین روشن شد. راهنمای چپ را زدم، چراغ را روشن کردم. فرمان را پیچاندم سمت چپ، توی آیینه ی بغل نگاه کردم ماشین نمی آمد و از جایی که پارک کرده بودم بیرون آمدم. و ساعت تازه از هشت گذشته بود.

هشت و ربع رسیدم کنار ساختمان کلاس ِ نوین. ایستادم و گوش سپردم به صدای آب جوی های سرزنده ی خیابان مستوفی. چشم دوختم به زردی برگ ها در نور ِ چراغ ِ خیابان و پس زمینه ی سورمه ای آسمان. رادیو را روشن کردم . یک ترانه از نوری پخش می کرد. همراهش خواندم! بعد چشم ها را بستم و سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم و آرزو کردم که ده دقیقه می خوابیدم و بیدار می شدم. عمرم از این آرزو خوشش نیامد. در حالیکه خیال ِ بهتری هم به سر نداشت! زمان گذشت و هشت و نیم شد. و آن یک ساعت ونیم حالا گذشته بود. من کشته بودمش یا خودش مرده بود؟ ...

+ کتا ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٧
comment نظرات ()