آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

30- هفته ی اول آذر

جمعه اول آذر

سیمین خانم باز از آمریکا آمده به دنبال طلبش. صبح امروز هم قرار گذاشت و همراه دختر و پسرش آمدند مثلن دیدن مادر! پیش از اینکه بیایند از آمریکا به من زنگ زده بود و گفته بود : "ازت خواهش می کنم یه پولی جور کنی ما که آمدیم بدهی به آرش". و به من فرصت جواب نداده بود چون اولن گوشش نمی شنود. دومن خودش در ادامه گفت که اگر نکنی من میدانم که تو تلاشت را کرده ای و نشده. 

 من در طول حضورشان توی خانه مادر همه ش منتظر بودم حرفی بزنند. اما حرف دیگری از طلبشان نزدند. من هم روی حساب اینکه وقتی انبان به موش کار ندارد بنا بر این موش هم نباید به انبان کار داشته باشد حرفی نزدم. شاید هم باید می زدم. اما نتوانستم.

حالا نمی دانم با ضرب المثل در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته اما چه کنم! کاش فراهم کردن پولشان کار راحتی بود و من الان یک چک کشیده بودم و لبخند زنان داده بودم دستشان...

شنبه دوم آذر

بعد از ساعت یک بعد از ظهر، به من از بانک ِ حمید خبر رسید که چک دارد و پول کم دارد. مجبورم از حساب مادر بگیرم و به حسابش بریزم. حدود یک و نیم رسیده ام به بانک پارسیان که پول بگیرم و بعد ببرم بانک تجارت واریز کنم. نکته ی خنده دار اینست که الان هفتاد نفر قبل از من در نوبت هستند! مسلم است که تا ساعت دو به بانک تجارت نمی رسم. زنگ زدم بهش گفتم گفت باشد صبح. اما مانده ام توی نوبت چون بالاخره صبح چه؟ باز باید آمد توی نوبت.

دوشنبه چهار آذر

من همینطور گیج، همینطور تنها، همینطور سردرگم داشتم توی خودم راه می رفتم ...

سه شنبه پنج آذر

امروز عصر قرار است ما برویم دیدن سیمین خانم!‌ دیروز رفتم برای دختر و پسرش ٢ تا کیف چرمی خریدم بابت یادگاری از سفر به ایران و هم تشکر برای سوغاتی هایشان. قیمت این دو تا کیف البته با در نظر گرفتن سلیقه ی حمید در انتخاب کیف ها شد خدا هزار تومان! اگر به سلیقه ی من بود نصف این مبلغ می شد.

حالا همه ش فکر می کنم سیمین خانم بعد از دیدن کیف ها توی دلش خواهد گفت: کیف ِ خدا هزار تومانی توی سرت بخورد! اگر راست می گویی طلب ما را بردار بیاور!!

احساس ِ بدهکار بودن، تلخ ترین میراثی ست که پدر برایم گذاشته...

چهارشنبه شش آذر

پیش مادر هستم. سارا خانم رفت مرخصی تا شب. صبح پیش از آمدنم پرشین بلاگ باز نشد.

دارم فکر میکنم زندگی ام چه محدود شده در حصار چهار دیواری ِ مادر - اینترنت - خانه -... ضلع چهارم چه می تواند باشد؟ ...: تماشای پاییز.

همین حصار را پذیرفته ام و اصراری هم ندارم توی یکی از اضلاع، دری رو به بیرون باز کنم...

پنجشنبه هفت آذر

بد جوری سرما خورده ام. از صبح تا عصر خوابیده بودم. الان یک ربع به پنج عصر است و تمام استحوان هایم درد می کنند. کدئین هم نداشتیم. گلو دردم فعلن بهتر شده ولی خیلی بی جانم. حمید ظهر یک سوپ ِ عالی درست کرد. خداوند عمرش را دراز کند...

جمعه هشت آذر

          و سکوت

          چقدر

          شبیه جمعه است

          و جمعه

         چقدر

         شبیه سکوت

 

پی نوشت ِ توضیحی:

 طلب سیمین خانم میشود حدود قیمت سه دانگ خانه ای که مال ایشان بوده و پدرم برای سهولت در فروش، با وکالتی که ازایشان داشته پیش از فوتش به نام مادرم کرده .
خانه ای که  اینک به نام مادر من است و مادری که اموالش تحت نظارت اداره سرپرستی ست و قابل فروش نیست.
خانه ای که اینک برادرم در آن نشسته و هیچ مسولیتی بابت این موضوع در وجودش حس نمی کند!
مبلغ بدهی ما به سیمین خانم چیزی حدود شصت میلیون تومان می شود...


,

+ کتا ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۳
comment نظرات ()